روایتی از زنی با پسر ۴ساله‌اش عضو داعش شد | اتاق خبر
کد خبر: 307996
تاریخ انتشار: 21 دی 1394 - 01:36
سفر به جهنم:
سوفی کاسیکی یکی از زن هایی است، که برای عضویت در داعش همسرش را در فرانسه ترک کرد و به سوریه رفت، اما در این سفر همراه دیگری هم داشت؛ فرزند چهار ساله اش. او که دوباره به فرانسه بازگشت از روایت این سفرش به جهنم می گوید.

اتاق خبر - سوفی کاسیکی به عکس جوان انگلیسی که با لباس مبدل سربند سیاه، می گفت کافرها باید کشته شوند، خیره شده بود.

به طور ناگهانی اشک از چشمانش جاری شد و گفت: او می توانست پسر من باشد، گفتن این برای من سخت است و باعث می شود اشک بریزم. من ترجیح می دادم هر دو ما بمیرم تا اینکه او به یک قاتل تبدیل شود و به دستان آن هیولاها بیافتد.

منظور او از "هیولا" داعش است؛ او می دانست که فرزندش در خطر افتادن در چاله داعشی ها بود، چون خودش فرزندش را به آنجا برده بود.

کاسیکی یکی از اندک زن های غربی است که در پایتخت گروه داعش، رقه در سوریه حضور داشته است و پس از آن بازگشته تا داستانش را روایت کند. او در اولین مصاحبه اش درباره این سفر گفت که این تجربه اش مانند سفر به جهنم بود که هیچ بازگشتی ندارد: من احساس گناه می کردم. از خودم پرسیده ام چگونه می توانم با کاری که انجام داده ام یعنی بردن پسرم به سوریه زندگی کنم. من از کسانی که من را مسخ کردند و از ساده لوحی، نقاط ضعف و ناامنی ام سوء استفاده کردند، تنفر داشتم، من از خودم متنفر بودم.

به گفته سرویس های اطلاعاتی فرانسه، حدود 220 زن فرانسوی عضو داعش در سوریه هستند. دو سال پیش فقط 10 درصد فرانسوی های داعش را زنان تشکیل می دادند، امروزه این مقدار 35 درصد است.

داستان کاسیکی با عنوان در شب داعش، چندی پیش منتشر شده است.

کاسیکی 34 ساله یک زن ریز اندام است که به علت ترس از داعش، اسم واقعی اش را نمی گوید، او در جمهوری دموکراتیک کنگو به دنیا آمد در خانواده ای به شدت کاتولیک و راحت در کنار زنی مستقل، بزرگ شد، ولی در ۹ سالگی این زن مستقل یعنی مادرش فوت کرد و او به پاریس پیش خواهر بزرگترش فرستاده شد. مرگ مادرش او را افسرده کرد و سایه این حادثه بر دوران نوجوانی اش بود؛ حفره‌ای در قلبش که حتی یک ازدواج موفق هم نتوانست آن را پر کند.

کاسیکی در زمانی که به عنوان مدد کار اجتماعی در پاریس کار می کرد، تصمیم گرفت به اسلام روی بیاورد. او این را به همسرش که به خدا ایمان نداشت، نگفت. چون مطمئن بود بین آن ها اختلاف ایجاد می کند. پس از این با سه مرد جوان مسلمان که از او 10 سال کوچکتر بودند، آشنا کرد. او برای آنها لقب "کوچکترها " را گذاشت و با آن ها مثل برادر برخورد کرد.

در سپتامبر 2014، این سه ناپدید شدند و بعد ها در سوریه پیدا شدند، در سوریه آن ها هر روز با کاسیکی در ارتباط بودند. او خودش را راه ارتباطی بین سه پسر و مادرشان که منتظر آنها بودند، می دید. آرام آرام نقش ها تغییر کرد: «من فکر می کردم که شرایط را کنترل می کنم، ولی الان می فهمم آن ها تمرین دیده بودند تا افرادی مثل من را جذب کنند. آرام، آرام با نقاط ضعف من بازی کردند. آنها می دانستند من یتیمی بودم که به اسلام روی آورده، آنها می دانستند من بی پناه بودم.»

در فوریه 2015 کاسیکی به همسرش گفت که برای کار چند هفته ای به یتیم خانه ای در استانبول می رود، ولی برعکس او از جنوب ترکیه به سوریه رفت. واقعیت زندگی او در سوریه به شکلی که دوستانش پیش‌بینی کرده بودند شبیه بهشت نبود. به او دستور داده شده بود تنها بیرون نرود، پاسپورتش را تحویل دهد و ارتباطش را با خانواده اش محدود کند.

در شهر داعش بیمارستانی برای زایمان داشت که او هم در آنجا کار می کرد. او از دیدن شرایط کثیف ،بی تفاوتی کارکنان دربرابر رنج بیماران و اختلاف طبقاتی که در شهر وجود داشت و جنگجویان خارجی را بالاتر از جنگجویان سوری گذاشته بود، شکه شده بود.

ده روز طول کشید تا کاسیکی از چیزی که به آن "مرگ بی حس" می گوید، بیدار شود.

او گفت: من درخواست کردم به خانه بروم. هر روز من می گفتم دلم برای خانواده ام تنگ شده و پسرم نیاز دارد پدرش را ببیند. در ابتدا آنها بهانه هایی می آوردند، پس از آن شروع به تهدید کردند. آنها می گفتند من زنی تنها با کودک هستم و نمی توانم به جایی بروم و اگر برای این کار تلاش کنم، سنگسار می شوم. من وحشت زده شده بودم که کسی من را به زندان ببرد و مجبور شوم پسرم را پیش آنها بگذارم. همیشه با او صحبت می کردم: سعی می کردم او را جذب چیزهایی کنم که فراموش نکند؛ اینکه من و پدرش عاشقش هستیم، اینکه او باید با دخترها مهربان باشد. من به امید اینکه حرف هایم روی او تاثیر بگذارد با او حرف می زدم و اینکه اگر اتفاقی برای من بیافتد و او در دست داعش بیافتد، صدای من را در گوش هایش داشته باشد و کسی را نکشد... من مانند شیری بودم که سعی می کرد از او مراقبت کند.

وقتی یک مرد فرانسوی خواست پسر او را برای عبادت به مسجد ببرد او فریاد زد: "به پسر من دست نزن." پاسخ این فریاد مشتی بود که به صورت او زده شد. او در این رابطه گفت: من در شهری بودم که هیچکس را نمی شناختم و به زبان آن ها صحبت نمی کردم. به پسرم نگاه کردم و می دانستم یک اشتباه غیرقابل جبران انجام داده ام، این بدترین اشتباه زندگی ام بود. می دانستم باید به اندازه کافی قوی باشم و هرکاری که ممکن است را انجام دهم تا پسرم را از آنجا خارج کنم.

آن مرد فرانسوی کاسیکی و پسرش را به مهمان خانه برد که بیشتر شبیه به یک زندان بود، او در آنجا از دیدن زنانی که تصاویر قتل های داعش را می دیدند و دست می زدند تعجب کرده بود: زن ها، نیروهای داعش را مانند یک شاهزاده جذاب می دیدند، کسی که قوی است و از آنها مراقبت می کند. تنها راه خروج از آن مهمان خانه ازدواج کردن بوذ، در واقع این زنان غربی کسانی بودند برای بچه دار شدن.

روز بعد وقتی زندانیان در حال آماده شدن برای یک ازدواج بودند او دری را پیدا کرد که قفل نبود و از آن خارج شد و به راه رفتن ادامه داد. یک خانواده سوری او را دیدند و با به خطر انداختن جانشان به او پناه دادند، پس از آن او با جنگجویان مخالف داعش سوری تماس گرفت در شب 24 آوریل فردی با موتور، کاسیکی و پسرش را به مرز ترکیه برد.

در پاریس هم نیروهای اطلاعاتی او را بازجویی کردند، برای دو ماه در زندان بود از هر تماسی با همسرش منع شده بود. امروز او و همسرش به هم رسیده اند، ولی هنوز هم ممکن است به آدم ربایی محکوم شود.

او در این رابطه گفت: من از همه چیز عبور کرده ام و از خودم پرسیده ام چگونه این اتفاق افتاد، چگونه ممکن است من چنین کاری انجام داده باشم؟ آری من ساده، شکننده و آسیب پذیر بودم ولی آیا این عادی بود، آیا آن پسرها قدری باهوش بودند که من را شستشوی مغری بدهند؟! این سوالی است که من هنوز از خودم می پرسم.

بعد از بازگشت به فرانسه همسرش به او عکسی را نشان داد که داعش برای او فرستاده بود؛ در این عکس پسرش در حال ژست گرفتن با تفنگ بود.

او گفت: "من همیشه در رابطه با اینگه پسرم را به کابوس جهنمی بردم ناراحتم، ولی من باید قوی باشم و ادامه دهم. سختترین قسمت گذشته است، ما از دستان این افراد فرار کرده ایم و زنده ایم. الان باید جلوی بقیه انسان ها را بگیرم که وارد این وحشت نشوند. چه چیزی می توانم بگویم؟ نرو! "

منبع: خبرآنلاین

کلید واژه ها :
نظرات
ADS
ADS
پربازدید