«ذهن» نا «زیبا» از یک «گاو خشمگین» | اتاق خبر
کد خبر: 327407
تاریخ انتشار: 3 فروردین 1395 - 13:48
در «استیو جابز» با یک فیلم متوسط روبرو هستیم که نه همچون فیلم «ذهن زیبا»، شخصیت را به درستی لمس می‌کنیم و نه همچون فیلم «گاو خشمگین» در فراز و فرودهای شخصیت با او همراه می‌شویم و مشکلات روانی‌اش را درک می‌کنیم.

به گزارش اتاق خبر،فیلم استیو جابز (Steve Jobs) ساخته ۲۰۱۵ توسط «دنی بویل» (Danny Boyle) است که پیش از این به خاطر آثاری همچون «میلیونر زاغه نشین» و «۱۲۷ ساعت» جوایز متعددی از جمله بهترین کارگردانی و بهترین فیلم اسکار را دریافت کرده بود. همچنین نویسنده اثر «آرون سورکین» (Aaron Sorkin) است که پیش از این به خاطر نوشتن فیلمنامه بیوگرافیِ یکی دیگر از قهرمانان معاصر عرصه تکنولوژی امریکا، یعنی «مارک زاکربرگ»، در همکاری با «دیوید فینچر» اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی را برای فیلم «شبکه اجتماعی» (Social Network 2010) از آن خود کرده بود. فیلم استیو جابز در اسکار ۲۰۱۶، در دو بخش بهترین بازیگر اصلی مرد و بهترین بازیگر مکمل زن نامزد دریافت بهترین اسکار شده بود.

این فیلم به صورت اپیزودیک سه برش از زندگی «استیو جابز» را نشان میدهد: قبل از رونمایی از سه محصول مکینتاش، مکعب مشکی و آی مک در سال های مختلف. هر سه برش، درست دقایقی قبل از مراسم رونمایی است. محصول اول شکست را برای جابز به همراه دارد. با محصول دوم جابز که از اپل اخراج شده است خود را با زیرکی بازنده نشان می دهد تا دوباره بتواند به اپل بازگردد و سیستم عاملش را به آن ها عرضه کند. اما محصول سوم پیروزی قاطع جابز را در عرصه ی رایانه ها به ارمغان می آورد.

پیرنگ اصلی فیلم شامل همین مراودات تکنولوژیک است و روایت کننده شکست ها و پیروزهای جابز در عرصه شغلی اش است. در کنار این پیرنگ اصلی، پیرنگ های فرعی و پس زمینه ای مانند رابطه جابز با همکاران و خانواده اش -اگر بتوان نام آن را خانواده گذاشت- وجود دارد.

درباره فرم اثر

فیلم از حوالی سال ۱۹۸۴ شروع می گردد و رو به جلو می آید، ولی فلاشبک های متعددی در فیلم وجود دارد که با تکنیک تدوین موازی قصه را به گذشته می برد تا با ریشه ی بعضی از مشکلات آشنا شویم؛ تقریبا چیزی شبیه فیلم «شبکه اجتماعی» که فیلمنامه آن را هم «آرون سورکین» نوشته بود.

در افتتاحیه فیلم مصاحبه ای از «آرتور سی کلارک» (Arthur C. Clarke) نویسنده رمان های مشهور علمی تخیلی نشان داده می شود. سخنان جاه طلبانه ی وی در مورد تکنولوژی و پیشرفت در آینده دقیقا مقدمه ای بر صحبت های جابز است و به همین خاطر بسیار به جا به نظر می رسد. در دو ساعت بعدی فیلم، شاهد مجموعه ای از بحث ها و جدل های جابز با دیگران هستیم.

فیلم می خواهد موقعیت پر تنش جابز را چه از لحاظ شغلی و چه از لحاظ خانوادگی و شخصی نشان دهد البته در این امر زیاد موفق نیست. در اکثر فیلم بیننده شاهد دیالوگ های جابز با دیگران و حرافی های اوست. هم چنین موقعیت مشابه هر سه اپیزود فیلم، کار را برای کارگردان بسیار سخت می کند و نمی تواند جنبه های مختلف جابز را به ما نشان دهد. شخصیت جابز در همان دو بُعد پرده سینما باقی می ماند و عمق پیدا نمی کند. به همین دلیل درد او درد بیننده نمی شود و فقط شاه دیالوگ های خاص و کنایی و متاسفانه یک مدل از افراد گوناگون هستیم. انگار جملاتی که از زبان جابز، اسکاولی و جوانا می شنویم تماما از یک ذهن واحد نشأت می گیرند که ضعف بسیار بزرگی است.

تفاوت سه اپیزود را می توان فقط در پیشرفته تر شدن محصول ساخته شده دانست و شرایط، تفاوت چندانی با هم ندارند.

هم چنین نپرداختن به پشت صحنه ی تولید محصولات و جزییاتی که می تواند ما را بیشتر با فعالیت جابز و تیمش آشنا کند باعث می شود که صحنه های قبل از رونمایی محصول که تمام فیلم را شامل می شوند صحنه هایی بی روح به نظر آیند. اگر بیننده جزییات بیشتری را مشاهده می کرد احتمالا احساس نزدیکی بیشتری با جابز در لحظات پر تنش می کرد.

کارگردان با استفاده از دوربین روی دست سعی در نشان دادن بحران ها و تنش های موجود در صحنه ها را دارد ولی تنها استفاده از این تکنیک کافی نیست. یکی از مشکلات این است که زمانی که برای فرود و یا به اصطلاح تنفس بیننده در نظر گرفته شده است کافی نیست و این کمبود، حساسیت صحنه های پر التهاب را کم رنگ تر جلوه می دهد.

شکستن خط فرضی در بحث هایی که جابز با به اصطلاح همسر سابقش دارد به خوبی می تواند فاصله زیاد فکری آن دو و هم چنین درک نکردن هم را نشان دهد.

یکی دیگر از نقاط قوت فیلم بازی بسیار زیبای «ست راگین» در نقش «استیو وازنیاک» دوست و همکار قدیمی جابز است. نوع ارتباط بین این دو استیو (جابز و وازنیاک) به بهترین شکل در آمده است و پیچیدگی لازم را دارد. یکی از دلایل جذاب بودن این ارتباط تفاوت وازنیاک با جابز و هم چنین دیگر افراد پر رنگ در فیلم هست. متاسفانه اسکاولی و جوانا به شدت شبیه جابز در آمده اند و لیسا نیز که می توانست برگ برنده ی فیلم باشد، دختر بچه ای است که تنها چیزی که از آن نمی بینیم بچگی است.

الته جدا از دیالوگ های خوب وازنیاک نباید از بازی خوب «ست راگین» چشم پوشی کرد. اگر خواستید یک بار دیگر فیلم را ببینید حتما به دست های در هم گره شده ، جابجا کردن عینک با انگشتان و همچنین خنده های استرسی او توجه کنید. تمام این جزییات به درستی یک خوره ی کامپیوتر را نشان می دهد که البته کمی از لحاظ شخصیتی دچار ضعف است و انگار اعتماد به نفسش در طول این سال ها توسط جابز پایمال شده است.

به عنوان آخرین نکته در این بخش می توان به استفاده کارگردان از کپشن های بزرگ برای اعلام مکان و زمان، استفاده از تصاویر گویندگان خبری برای اطلاع رسانی شکست ها و پیروزی های جابز و همچنین بعضی المان های پست مدرن اشاره کرد؛ مانند نشان دادن ابیاتی بر روی زمین وقتی جابز در حال خواندن آن ها برای اسکاولی است.

متاسفانه هیچ یک از این عوامل به باورپذیری بیشتر فیلم و موقعیت های آن کمکی نمی کند و حس و حال خاصی را ارائه نمی دهد. البته می توان پلان زیر را که سر جابز پشت کامپیوتر مخفی شده است و جمله ای را به زبان می آورد به عنوان یکی از پلان های برتر معرفی کرد، زیرا نقش جابز را به درستی نشان می دهد.

به نظر با یک فیلم بیوگرافی خیلی متوسط روبرو هستیم که در آن نه همچون فیلم «ذهن زیبا» (Beautiful Mind 2000) شخصیت را به درستی لمس می کنیم و با مشکلات علمی اش که به زیبایی با درام قصه در هم آمیخته آشنا می شویم و نه همچون فیلم «گاو خشمگین» (Raging Bull 1980) در فراز و فرود های شخصیت با او همراه می شویم و مشکلات روانی اش را درک می کنیم.

در کل این فیلم و به خصوص فیلمنامه آن را بایست نسبت به فیلم قبلی «آرون سورکین» یعنی «شبکه اجتماعی» یک پسرفت دانست.

پسانقد…

اگر به سینمای ایران از سال پنجاه و هفت تا کنون توجه کنیم شاید بزرگ ترین جای خالی به فیلم های «بیوگرافی» تعلق پیدا کند. فیلم هایی که در آن بیننده با یک قهرمان (یا ضد قهرمان) مواجه است و نه تنها به او علاقه پیدا می کند و با او همراه می شود، بلکه تخصص او نیز برایش جذابیت پیدا می کند و به آن تمایل می یابد.

شخصیت اصلی فیلم های بیوگرافی حتی اگر مثل استیو جابز نشان داده شده در این فیلم در بعضی زمینه ها، شخصیت تراز نباشد و یا حتی در برخی مواقع به ضدقهرمان هم تبدیل شود باز هم به دلیل همراهی بیننده با آن ها از ابتدای فیلم تا تیتراژ پایانی، رابطه ای جذاب را بین شخصیت و تماشاچی ایجاد می کند و نیاز به داشتن قهرمان را در بیننده ارضا می نماید. در این بین اخلاقیات، منش و حتی تخصص قهرمان برای تماشاچی، جلوه ای مقدس تر می یابد و می تواند او را به سمت خودش بکشاند.

این نوع فیلم ها بسیار برای سینمای ما لازم است زیرا جمعیت قابل توجهی از جامعه ی ما را قشر نوجوان و جوان شکل می دهد که در ابتدای مسیر تصمیم گیری های مهم زندگی خود هستند. فیلم های بیوگرافی که باورپذیری آن ها یکی از عوامل مهم آنهاست می توانند تمایل به تخصص های خاص را در نوجوانان و جوانان جهت دهی کنند و به پیشرفت علمی و فناوری کشور کمک نمایند.

قطعا درصد بالایی از افراد پس از دیدن فیلم «جاذبه» (Gravity 2013) به فضانوردی و علوم مرتبط به آن علاقه پیدا کردند (حداقل برای من که این طور بود!) با این که در فیلم سختی های آن هم نشان داده شده است.

در این بین کشور آمریکا به کمک هالیوود پیشتاز بی چون و چرای فیلم های بیوگرافی است که به یک ملت هویت می دهد ولی ما با تاریخی چند هزار ساله و تمدن و فرهنگی قابل ستایش، همه انرژی خود را بر روی فیلم های اجتماعی گذاشته ایم و سایر گونه های سینما را رها کرده ایم.

اگر آمریکا پهلوان تختی را داشت. اگر آمریکا مجید شهریاری را داشت. اگر آمریکا حافظ شیرازی را داشت و اگر آمریکا حسین خرازی را داشت…

 

نویسنده: میعاد پورشفیع

منبع:فارس

کلید واژه ها :
نظرات
ADS
ADS
پربازدید