به گزارش اتاق خبر به نقل از سازندگی،در هفتههای گذشته بیش از هر زمان دیگری نشانههای فرسودگی جمعی را در زندگی روزمره ایرانیان دیدهام. جنگ ۱۲ روزه اخیر اگرچه به پایان رسیده و زندگی در ظاهر به جریان معمول بازگشته است اما سایهاش همچنان بر روان جمعی سنگینی میکند. گفتوگوهای روزمره مردم در خانه، محل کار یا تاکسی سرشار از نگرانی و دلنگرانیهای تکراری است. بسیاری میپرسند اگر دوباره جنگی آغاز شود چه خواهد شد؟ و این پرسش نه از سر تحلیل سیاسی بلکه از دل ترسی عمیق و تجربهای زخمخورده برمیخیزد. عدهای با دیدن ازدحام پاساژها و بازارها چنین نتیجه میگیرند که جامعه شاد و پرنشاط است. این برداشت خطاست. حضور پرشمار مردم در خیابان الزاماً نشانه قدرت اجتماعی نیست. در حقیقت با مفهومی که جورجیو آگامبن مطرح کرده، بسیاری به «زندگان بیقدرت» بدل شدهاند؛ بدنهایی که در برابر فجایع دیگر نمیلرزند و به رخدادهای سهمگین واکنش نشان نمیدهند. آنچه امروز با آن روبهرو هستیم، ترکیبی است از خشونتهای انباشته، بیافقی، تکرار بحرانها و انزوای اجتماعی. جامعه در نوعی تعلیق زندگی گرفتار آمده است: از نگاه فوکو، انضباط را پذیرفته؛ از منظر بلوخ، امیدش بلعیده شده؛ و با این حال در ژرفای ناخودآگاه هنوز جرقهای از امید بیرمق را حفظ کرده است. این همان خستگی روانیِ عمیقی است که در زبان مردم آشکار میشود: «کاری از دست ما برنمیآید»، «همیشه همین بوده»، «دیگر فایدهای ندارد». این جملات نه صرفاً کلمات بلکه نشانههای آشکار فرسودگی جمعیاند. واقعیت این است که جامعه در سالهای اخیر آنقدر با بحرانهای پیدرپی مواجه بوده که آستانه واکنش هیجانیاش بالا رفته است. اگر قرار بود با هر بحران به شدت بلرزیم، تاب نمیآوردیم؛ پس به اجبار به عادت کردن روی آوردهایم. اما این عادت، که در زبان روزمره با عباراتی چون «همین است که هست» خود را نشان میدهد، در حقیقت مکانیسمی دفاعی است که به بیحسی اجتماعی منجر شده است. نتیجه آن است که گرچه شهر پر از تردد و خرید و معاشرت ظاهری است اما در لایههای درونی، نوعی سکوت و بیتفاوتی حاکم شده است. راه برونرفت از این وضعیت نه در انکار بحران و نه در توهم نشاط عمومی بلکه در بازسازی فضاهای امن گفتوگوست. تجربه روانشناختی به ما میآموزد که انسان زمانی از فرسودگی رها میشود که بتواند رنج خود را در جمع بازگو کند. گفتن، شنیده شدن و همدلی جمعی همان دارویی است که زخمهای روانی را التیام میدهد. اگر این امکان در اختیار مردم قرار گیرد، جامعه از زیر بار فرسودگی برمیخیزد. اینجاست که نقش رسانهها، نهادهای مدنی و روشنفکران برجسته میشود. باید اجازه دهیم بحرانها روایت شوند، بیپرده و بیسانسور، تا مردم احساس کنند صدایشان ارزش شنیدن دارد. نباید بحران را عادی جلوه داد؛ باید یادآور شد که جنگ، مرگ، خشونت و سانسور استثنا هستند، نه قاعده زندگی. در کنار این، ادبیات و هنر میتوانند بار دیگر پنجرههای امید را بگشایند. خلق رؤیاهای ممکن در شعر، رمان یا نمایش و تجربههای جمعی در تئاتر خیابانی، موسیقی یا مراسم آیینی، نه سرگرمیهای لوکس بلکه ضرورتهای روانیاند. ما باید به یاد بیاوریم که بیتفاوتی امروز مردم نشانه رضایت نیست؛ بلکه حاصل فشار مداوم و کاهش امید است. اگر بار دیگر فرصت گفتوگوی همدلانه فراهم شود، اگر هر کس بتواند بخشی از درد خود را روایت کند، جامعه دوباره جان خواهد گرفت. تاریخ بارها نشان داده است که ملتها در دل تیرهترین روزها نیز توانستهاند از طریق همبستگی، امید و گفتوگو، تابآوری جمعی خویش را بازیابند. امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند چنین بازسازیای هستیم. در غیر این صورت، خطر آن است که فرسودگی جمعی به بیتفاوتی مزمن بدل شود و جامعه در همان تعلیق خستهکننده باقی بماند. اما اگر بتوانیم فضاهای امن برای شنیدن و گفتن بیافرینیم، هنوز میتوانیم بر خستگی چیره شویم و امید را، هرچند کمرمق، به چراغی روشن بدل کنیم.
کد خبر:
465923
تاریخ انتشار: 6 شهریور 1404 - 14:50