گفت و گو با جیک جیلنهال درباره فیلم جدیدش(نابودی) | اتاق خبر
کد خبر: 360466
تاریخ انتشار: 31 تیر 1395 - 00:00
جیک جیلنهال بازیگر آمریکایی در سال های اخیر رشد محسوسی داشته و در فیلم ها و عرصه های مختلفی بخت آزمایی کرده و حاصل اکثر آزمون های او نیز نمره قبولی بوده است.

به گزارش اتاق خبر،وصال روحانی:جیلنهال از زمان کودکی و نوجوانی در فیلم ها کارآموزی کرده بود و حالا در 36 سالگی یکی از 20 مرد اول هالیوود به حساب می آید. حسن کار جیلنهال طی سه- چهار سال اخیر ریسک پذیری او و بازی در رل های متفاوت در ژانرهای متعدد بوده است. او در سال 2013 در دو فیلم پر حادثه و روحی- روانی و دراماتیک ساخته دنیس ویله نو آمریکایی با نام های آشنای «زندانیان» و «دشمن» جلب نظر کرد و در سال 2014 به درون نقش دشوار و عمیق خود به عنوان یک خبرنگار عکاس در فیلم «خزنده شب» خزید و پس از آن در فیلم «چپ دست» رل یک بوکسور پر استقامت را ایفا کرد و در «اورست» تبدیل به یکی از اعضای گروه کوهنوردی واقعی شد که در راه صعود به مرتفع ترین قله جهان دچار ناکامی و توفقی بسیار خطرناک می شوند.

و حالا نوبت «نابودی» (ویرانی) فیلم تازه جیک جیلنهال آمریکایی با کارگردانی یک هنرمند فرانسوی- کانادایی دیگر به نام ژان مارک والی رسیده است. در این درام اجتماعی، جیلنهال یک سرمایه گذار وال استریت به نام دیویس میچل است که همسرش روزی به طور ناگهانی طی حادثه ای جان می بازد. وقتی دیویس روزی پول خرد خود را در یک ماشین فروش شیرینی و شکلات از دست می دهد، از سر تفنن شروع به نوشتن نامه هایی خطاب به کمپانی سازنده این شیرینی ها می کند و این مسئله توجه مدیر دپارتمان مشتریانی را در این کمپانی که زنی به نام کارن (با بازی نائومی واتس استرالیایی) است، به خود جلب می کند و این مقدمه و زمینه ساز اتفاقات و مراودات تازه ای در زندگی این مرد می شود.
ژان مارک والی در سال 2013 با ساختن فیلم «باشگاه خریداران دالاس» و اختصاص دادن هر دو جایزه اسکار برترین هنرپیشه مرد نقش اول و نقش دوم مرد به متیو مک کاناهی و جارد لتو به خاطر درخشش شان در این فیلم، به شهرت و اعتبار فزون تری نایل شد و زمانی که فیلم «وحشی» را در سال 2014 عرضه کرد، ریس ویترسیون را در جایگاه کاندیدای دریافت این جایزه نشاند. با این حال فیلمی که توجه سازندگان «نابودی» را به وی جلب کرد تا او را برای کارگردانی این فیلم برگزینند، نه لزوماً آثار فوق بلکه فیلمی به نام «Cafe de flore» بود که والی آن را قبل از فیلم های مذکور ساخته بود. از اوایل سال 2014 بود که جیک جیلنهال وارد محاسبات تولید این فیلم و بازیگر نخست آن شد و با این اوصاف بهتر است از زبان او توضیحات لازم را درباره شرایط ساختن این فیلم بشنویم.
چه چیزهایی شما را به سمت این فیلم کشیدند؟
– مواردی بود که در ابتدا اثر خوبی روی من نگذاشت اما در مراحل و نگاه بعدی باعث رضایت من شدند. در حالی که در ابتدا معتقد بودم ساختار قصه ایرادهایی دارد اما در مرتبه دوم مطالعه سناریو احساس کردم چیزهای جالبی در متن داستان هست و انگار هر بار چشم هایم گرد می شد و دنیا دور سرم می چرخید.
نگارش متن داستان چگونه بود؟
– قوی بود و فکر می کنم برایان سایپ به عنوان فیلمنامه نویس و ژان مارک والی در مقام خالق فیلم به خوبی توانسته اند روح قصه را بارور و منتقل کنند و به همین خاطر است که برخی تماشاگران در انتهای فیلم آشکارا اشک می ریزند. اشکی که با وجد همراه است و خبر از هیجان کارها و بالا و پایین شدن دائمی اوضاع می دهد.
آیا برخی موارد و اتفاقات فیلم از آنچه آن را قانونی و معمولی و رایج می دانیم، فراتر نرفته اند؟
– شاید همین طور باشد اما می دانم آنچه سایپ برای فیلم نوشت و اصل داستان را شکل می دهد، واجد همه چیز هست و مسایل مختلف کاملاً در آن جا افتاده و به یکدیگر پیوند خورده است. با این اوصاف کاری که ژان مارک والی انجام داده، به منزله کامل کردن یک کار بالقوه کامل و به تبع آن کاری بسیار سخت است. اصل قصه شجاعانه و صاحب فراز و فرودهای احساسی لازم است. آنها ترس از این ندارند که مردم همچنان درباره متن قصه سوالاتی داشته باشند زیرا پاسخ هر سوالی به آرامی در متن فیلم از راه می رسد. شاید حذف برخی صحنه ها از دیدگاه بعضی تماشاگران ضروری به نظر برسد اما مجموعه کار همانی است که باید باشد.
آیا فکر نمی کنید با این ابزار کاراکتر شما در این فیلم قدری منفی شده است و جنبه های مثبت لازم را ندارد؟
– مهمتر از هر چیزی در یک قصه و در یک رویداد باورپذیر بودن آن است. در کشاکش اتفاقات هر چیزی معنای تازه ای می یابد و انسان ها به تدریج به همان چیزی تبدیل می شوند که در جامعه هستند و ما مشابه آنان را هر روز در جامعه می بینیم. بارها از خودم پرسیده ام یک رل را چطور باید بازی کرد و جواب صریحی نگرفته ام زیرا فضای هر رل و هر فیلمی فرق می کند و هر یک براساس متن داستان مفهوم و معنا می شوند و گریزی هم از آن نیست.
با وجود این توضیحات باز هم نمی توان غیرعادی بودن نقش تان را منکر شد.
– بسیاری از نقش ها در سینمای امروز جهان همانی است که می گویید. در فیلم «آن جا بودن» («حضور») ساخته هوشمندانه هالی اشبی که محصول سال 1980 است، کاراکتر به یاد ماندنی پیتر سلرز باغبان پیری است که آنقدر داخل خانه کارفرمای خود زندگی کرده و به باغ او رسیدگی کرده و بیرون نرفته که بعد از مرگ این کارفرما نمی داند چه کند و در سرگردانی می ماند. او محکوم به ترک خانه است زیرا آنجا به فرد دیگری واگذار شده و کاراکتر سلرز با ابلهی هر چه بیشتر در سطح خیابان ها و خانه ها و مغازه ها که پیشتر هرگز آنها را ندیده، به حرکت در می آید اما در همین مسیر باز به لطف یک خوش اقبالی بزرگ بختش باز می شود و به خانه ای مجلل راه می یابد و در یک چشم به هم زدن مشاور رییس جمهوری و معروف می شود. این طعنه ای از سوی فیلمساز به مناسبات غلط و روابط مسخره جاری در آمریکا است و در نتیجه نمی توان فقط سمپاتیک بودن یا نبودن کاراکترها را مبنای تصمیم گیری درباره آنها دانست و منفی و حتی مثبت بودن آنان را تنها وجه و راه تحلیل و ارزیابی آنها تلقی کرد. اینگونه کاراکترهای غیرمتعارف که شخصیت من در فیلم «نابودی» نیز به جمع آنها تعلق دارد، در سینمای جهان بسیار بیشتر از گذشته شده اند.
فرجام کار شخصیت دیویس میچل در فیلم «نابودی» چیست و او به کجا می رسد؟
– او به این نتیجه می رسد مدتی پس از مرگ همسرش می تواند از نو ازدواج کند و زن شاغل در کمپانی تولید کننده شیرینی ها و شکلات ها انتخاب مناسبی برای این موضوع است. او با خودش حرف می زند و احکامی را صادر می کند و می گوید باید صاحب فلان قدر درآمد ماهانه شود تا زندگی موفقی داشته باشد. زندگی برای او سرشار از کدهای ساده، سر راست و سالم است و وی به هر چیزی عمل می کند که یک زندگی سنتی فاقد کثری به وی توصیه می کند. او در این راه حتی حس و ایده های شخصی اش را از دست می دهد و گاه حتی احساس می کند که به حرف دلش عمل نکرده اما خوشحال است که منطق و سلامتی، مسیر زندگی و حرکت وی به سمت آینده را نشان داده است. برای او همین دستاورد هم کافی است.
کار با ژان مارک والی کارگردان «نابودی» چطور بود؟
– من پیشتر هم از والی با تحسین یاد کردم و حالا باز تاکید می کنم که یکی از دلایل اصلی رویکرد من به فیلم «نابودی» حضور او در مقام کارگردان بود. من فیلم قبلی او مانند «دیوانه» و «Cafe de flore» را دیده و به روش های کاری او دلبسته بودم و مهمترین مسئله این است که وی سبکی منحصر به فرد در ترسیم دنیای مورد نظرش و کاراکترهای آن دارد و به نظر می آید که با دوربین و روش های فیلمبرداری اش در حال دور زدن دائمی شخصیت های داستانی خود است. روش های او سبب می شود شما در مقام بازیگر با چیزهایی مواجه شوید که در بطن قصه قرار دارند و وی اصرار دارد که آنها را یک به یک افشا و صاحب هویت و تاثیرگذاری در متن قصه کند و گاهی حتی اینگونه تصاویر وی مستندوار می شوند. او به گونه ای تصویر می گیرد که هر دو بر کاراکترها تبدیل به یک نقطه جوش برای تماشاگران می شود و از این نقطه به بعد هر رویدادی برای بینندگان قابل پیش بینی و تخیل خواهد بود.
آیا شما با چنین روش های بحران زایی راحت هستید؟ آیا حاشیه امنیت شما را ویران نمی کنند؟
– فرصت چندانی برای بررسی این وضعیت نداشتم و تا می خواستم براساس رل ام و اتفاقات مطروحه پز بگیرم و کاری کنم، والی مانع می شد و مرا به جایگاه عادی ام باز می گرداند. در نهایت به این نتیجه رسیدم که با ریتم لحظات به جلو بروم و هر صحنه را آن طور که لازم بود بازی کنم و با باقی مسایل کاری نداشته باشم و اجازه بدهم که لحظات شکار شوند و فیلم شکل گیرد. جستجوی اتفاقات و لحظه ها چیزی است که فیلم ها را شکل می دهد و هر یک اجزای مهم فیلم ها هستند و انتخاب آنها با کارگردان ها و اجرایش با بازیگران است. شاید والی از من تعریف کرده و مرا ترسیم کننده بطن قصه نامیده باشد اما حقیقت امر آن است که والی و تدوینگر فیلم همه شتاب ها و ریتمی را که می بینید و به فیلم جان داده است، خلق کردند و حرکت سازان اصلی هستند.
 
بانی فیلم به نقل از  Den of Geek
 
کلید واژه ها :
نظرات
ADS
ADS
پربازدید