چگونه «کتاب» جزئی از زندگی‌ام شد | اتاق خبر
کد خبر: 327806
تاریخ انتشار: 6 فروردین 1395 - 16:23
رئیس حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی ضمن بازخوانی خاطرات دوران نوجوانی و جوانی از چگونگی آشنایی با «کتاب» و تبدیل شدن مطالعه به بخشی اصلی زندگی‌اش می‌گوید.

اتاق خبر- رئیس حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی ضمن بازخوانی خاطرات دوران نوجوانی و جوانی از چگونگی آشنایی با «کتاب» و تبدیل شدن مطالعه به بخشی اصلی زندگی‌اش می‌گوید.

گفتگوی غیرمدیریتی با یک مدیر، هم ساده است و هم دشوار. دشوار به این دلیل که قواعد ژورنالیستی و رسانه‌ای حکم بر اهمیت پرسش از زیر و بم مسائل روز حوزه مدیریتی می‌کند و طبیعتا مخاطب هم عطش بیشتری برای اطلاع از مواضع روز مدیر دارد اما ساده به این دلیل که بر خلاف رسانه و مخاطب، مدیران عطش بیشتری برای گفتن از ناگفته‌های غیرمرتبط با مجادلات روز را دارند.

محسن مومنی شریف امروز با سابقه ۵ ساله تکیه بر کرسی مدیریت حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، هنوز هویت «نویسندگی» اش بر جایگاه «مدیریتی» اش می‌چربد و شاید به همین دلیل است که روایت او از روزهای رفته بر کودکی، نوجوانی و جوانی‌اش در سال‌های عجین با تحولاتی همچون انقلاب اسلامی و دفاع مقدس چیزی کم از گفتگوهای داغ پیرامون مسائل روز ندارد. 

 

* امروز محسن مومنی شریف عهده‌دار مدیریت مرکزی است که بعنوان متولی فرهنگ و هنر انقلاب شناخته می‌شود؛ در مقطع وقوع انقلاب زندگی چه مختصاتی داشت و دغدغه‌های شما چه بود؟

من در‌آن سال‌ها تازه به تهران آمده بودم و دانش آموز کلاس پنجم ابتدایی بودم. خانواده‌ام در در روستایی در اطراف بیجار سکونت داشتند و من برای تحصیل به خانه پدربزرگم آمده بودم. قطعا تهران برایم جذابیت‌های خاصی داشت...

* شرایط تحصیل پنجم ابتدایی در بیجار نبود یا به دلایل دیگری به تهران آمدید؟

چند دلیل داشت. مهم ترینش این بود که در روستای ما مدرسه راهنمای وجود نداشت و بچه ها در صورت قبولی از کلاس پنجم به ناچار باید به یکی از شهرهای نزدیک می رفتند. خانوده پدربزگم اصرار کردند من از همان کلاس پنجم پیش آنان بروم. ایشان در محله قلعه مرغی سکونت داشتند. این ایام مصادف بود با ماه های نزدیک به اوج گیری انقلاب.

* داشتید از ویژگی‌های جذاب تهران آن سال‌ها می‌گفتید.

تهران آن روز با تهران امروز تفاوت‌های بسیاری داشت. به خصوص که ما در قلعه مرغی از محلات قدیمی تهران ساکن بودیم. البته خانوده ام من را با یک ذهنیت بد به تهران فرستادند و از تهران خاطره خوشی نداشتند اما تهران بهتر از آنی بود که آنان فکر می کردند. در روزهای اول دو چیز برایم خیلی با اهمیت و جذاب بود. اولی پرواز مدام هلی کوپترها در آسمان محله بود که از فرودگاه قلعه مرغی برمی‌خاستند و می‌نشتند. دقیقا نمی‌دانم دلیل این پروازهای متعدد چه بود اما هر ساعت حداقل یک پرواز را در محل شاهد بودیم. شاید برای آموزش بود.

مورد جذاب دوم قطار بود. خط آهن تهران – جنوب از نزدیکی محل می‌گذشت و از سرگرمی بچه‌ها سر به سر قطار گذاشتن بود که البته خالی از خطر هم نبود. جالب این که من اولین بار با قطار به تهران آمدم. عید ۵۶ به همراه دایی و مادر بزگ و خاله ام با یک مصیبتی در زنجان سوار قطار شدیم و به تهران رسیدیم. به خانم‌ها در کوپه جا دادند اما من و دایی بیش از شش ساعت در راهرو پراز جمعیت سر کردیم! اما از این دو جاذبه کودکانه که بگذریم به نظر من بیجار آن روز از این تهرانی که ما در آن بودیم به مراتب زیباتر، بهداشتی تر و دل نشین تر بود.

* نوروز ۵۶ که به تهران آمدید نزدیک به یک سال و چند ماه به وقوع انقلاب در بهمن ۵۷ باقی بود. شرایط عمومی شهر تهران و حال و هوای اجتماعی مردم را چگونه می‌دیدید؟

خبری از وقوع چنین اتفاقی نبود. اگر هم نکته خاصی وجود داشت حتما در آن سن و سال به چشم من نمی‌آمد.

* چقدر زمان طی شد تا احساس کردید دارید متوجه تحولاتی می‌شوید؟

فکر می‌کنم از حوالی شهریور ۵۷ بود که به واسطه دایی‌هایم در جریان برخی اتفاقات قرار می‌گرفتم.

* دایی‌های‌تان فعال سیاسی بودند؟

نه کاملا افراد عادی بودند که در محل کسب و کارشان اخباری را می‌شنیدند و با آب و تاب در خانه تعریف می کردند. البته هر دو شان متدین و مذهبی بودند و از وضع موجود ناراضی بودند. خانواده ما به خصوص پدر بزرگم دل خوشی از شاه و حکومت شاهنشاهی نداشتند. بنابر این کسی هم از فامیل های نزدیک جرئت این که در خانه شان عکس شاه بزنند، نداشتند. این را تقریباً همه می دانستند. به نظرم علت این ناخوش آمدی به اوضاع و مسائل فرهنگی حکومت بر می گشت تا مثلاً سیاسی. به ویژه این که مرحوم مادرم بزرگ از ماجرای کشف حجاب خاطره تلخی داشت. دیگر اینکه، تلویزیون در خانه پدربزرگ قطعاً حرام بود و رادیو هم به گمانم فقط برای اخبار بود. در حالی که ما خودمان در روستا یکی از سرگرمی هایمان رادیو بود با این که برخلاف تهران چون برق نداشتیم بسیار برایمان گران تمام می شد و باید باتری می خریدیم!

به هر تقدیر، در همان روزها بود که برای اولین بار نام «امام خمینی» را دیدم قبل از این که بشنوم! روی دیوار بزرگی در کنار خط آهن با رنگ قرمز نوشته بودند «درود بر امام خمینی». طبعاً کنجکاو شدم و اجمالاً اطلاعاتی دست و پا کردیم. مدرسه ما دو دستگاه ساختمان تازه سازی بود به نام مدرسه غیاثی که توسط یکی از خیرین منطقه به نام حاج آقای غیاثی ساخته شده بود که الان هم در شهرک ولیعصر درمانگاهی به همین نام از موقوفات ایشان هست. بچه های چندین محله در آنجا درس می خواندند. ساختمان جلویی این مدرسه راهنمایی بود بعد از آن دالانی بود که به ساختمان دوم و مدرسه ابتدایی منتهی می‌شد. خاطرم هست حتی تابلو هم نداشت! و به سختی اسم من را نوشتند. بنده خدا دایی بزرگم خیلی زحمت کشید.

مدام به بهانه‌هایی مجبور می‌شدیم از تهران به اداره آموزش و پروش بیجار برویم. از آنجا که بر می‌گشتیم باید به ناحیه ۱۳ می‌رفتیم که در خیابان استخر نزدیک میدان گمرک بود. مدیر مدرسه آدم خشن بددهن و بی حوصله بود. درست و غلط ما همه این‌ها را نماد شاه و حکومت شاهنشاهی می‌دیدیم که خیلی هم بی‌ربط نبود. جالب است بدانید که سال‌ها بعد از انقلاب یکی از دوستانم به نام ناصر شکری از بچه های شادآباد که مدیر همان مدرسه شده بود، تعریف می‌کرد در میان پرونده‌های مدرسه تقدیر نامه‌ای از ساواک دیده است که به این مرتکه به خاطر حضورش در مراسم استقبال از رئیس جمهور آمریکا داده شده!

* در همین مدرسه بود که با مبارزات انقلابی آشنا شدید؟

در مدرسه که حداقل تا آذر ماه از این خبرها نبود. بیشتر در خانه پدربزرگ بازار این حرف‌ها گرم بود. تا اینکه کم‌کم شب‌ها صدای الله اکبر از اطراف به ویژه محله فلاح و جلیلی برخاست. به دنبالش برای اولین بار صدای تیر و تفنگ هم شنیدیم. محله فلاح که امروز به عنوان ابوذر شناخته می‌شود، به ویژه مسجد ابوذر در منطقه محور بود و به گمانم الان هم همین طور باشد.

بی‌شک امام جماعت محترم آنجا حاج آقا عبدالمطلبی نقش مهمی دارند. کم‌کم این تحولات به مدرسه هم رسید که اول از همان مدرسه راهنمایی شروع شد. آن وقت ها مدارس به دانش آموزان به اصطلاح تغذیه می‌دادندکه عبارت بود از شیر و کیک. یک روز زنگ تفریح عده‌ای از بچه های راهنمایی با شعار مرگ بر شاه پاکت های شیر را به طرف شیشه‌های مدرسه پرت کردند و با همان شعار مرگ بر شاه به طرف خیابان راه افتادند و این اولین تظاهراتی بود که من شرکت کردم! در مجموع احساسم این است که آن روزها بچه‌ها خیلی بزرگ بودند. تحولات بسیاری را هم در همان ایام شاهد بودیم.

از حکومت نظامی و تعقیب و گریز نیروهای انقلابی تا صف‌ها نفت و خیلی اتفاقات دیگر. در این گیرو دار مدارس تعطیل شد. در همین شرایط هم خانواده نگران شیطنت‌های کودکی من شدند و به روستا بازگردانده شدم. به همین دلیل در روز ۲۲ بهمن در تهران نبودم و درست روز بعد از آن بود که مجدد به سمت تهران راهی شدیم. روز  ۲۴ بهمن تهران بودم. علاوه بر تمام مملکت یک اتفاق بزرگ هم در خانه پدربزرگ افتاده بود و آنها همان روز تلویزیون گرفته بودند! یک تلویزیون سیاه و سفید بزرگ به نام هیتاچی که درش چهار لته بود. آن شب راه اندازی آن آن قدر مهم بود که به برگشتن من اهمیتی داده نشد!

* به دلیل پیوستن به جشن‌های مردمی راهی تهران شدید؟

رادیو اعلام کرده بود مدارس به زودی باز می شود و معلم ها برگردند سرکارشان. ویژگی‌ای که در آن سال‌ها داشتم هم این بود که اغلب علاقه داشتم با بزرگ‌تر از خودم دوست باشم. الان  بیشتر دوست های قدیمی من سنشان از من بیشتر است. آن سال‌ها هم انگار خودم را بزرگ‌تر از هم‌کلاسی‌هایم می‌دانستم.

در حد خودمان هم فعالیت‌هایی مانند دیوارنویسی و این‌ها داشتم که خاطرات بامزه‌ای از آنها دارم که بماند!

* با همان عوالم کودکی چه خاطره و تصویری از نوروز ۵۸ به عنوان اولین نوروز بعد از انقلاب در خاطر شما ثبت شده است؟

نکته‌ای که از آن نوروز به خاطرم هست این است که همه به صورت فراگیر اعلام می‌کردند که امسال عید نمی‌گیریم. «در بهار آزادی جای شهدا خالی» شعار فراگیر آن ایام بود. البته عید دیدنی می‌رفتیم اما سعی می‌کردند از پذیرایی عیدانه با آجیل و شیرینی پرهیز کنند. از این نظر خیلی عید ویژه‌ای بود. یاد شهدا بسیار در آن سال فراگیر بود. به هر حال سابقه نداشت در کشور این میزان شهید و کشته در شهرها و محلات مختلف وجود داشته باشد.

* بعد از انقلاب درس را ادامه دادید؟

بله به درس خواندن برگشتیم اما حالا مدارس سروشکل متفاوتی پیدا کرده بودند. معلم‌ها همه سیاسی شده بودند و هرکسی می‌خواست خودی نشان بدهد. ‌برخی خانم‌ها هم رنگ عوض کرده بودند و همه این‌ها باعث شده بود مدارس سروشکل متفاوتی پیدا کنند. مثلا خاطرم هست خانم گیتی معلم ادبیات ما که تا چند ماه پیش اصلاً سر و وضع خوبی نداشت، ناگهان تبدیل شده بود به «خواهر مجاهد»!   بعدها هم معلوم شد از اعضا مجاهدین خلق شده و با یکی از آقایان معلم هم به نام آذرنگ با هم رفت و آمد داشتند که تصور این بود که ازدواج کرده اند تا اینکه در سال ۶۰ آنها را در یک خانه تیمی در محله «وصفنارد» دستگیر کردند. من آن روز را به یاد دارم.

* در آن سال‌ها هم ادبیات برای شما دغدغه بود؟

نه واقعا. هنر مورد علاقه ام از نوجوانی خوشنویسی بود که بعدها آن را در انجمن خوشنویسان ادامه دادم. اما در زمینه ادبیات اصلا معلم‌های خوبی نداشتیم که ما را راهنمایی کنند. خاطرم هست در دوران راهنمایی خانمی که ناظم مدرسه ما بود تحت تأثیر گرایش‌های چپی و مارکسیستی که آن روزها در میان بعضی از معلم ها رایج بود، به برخی دانش‌آموزان کتاب‌هایی را برای مطالعه می‌داد. غالبا هم به دانش‌آموزانی که درس‌شان بهتر بود کتاب می‌داد. به من هم کتاب «ماهی سیاه کوچولو» را داد.

واقعا وقت نکردم کتاب را بخوانم. فردای آن روز که من را دید پرسید: «محسن جان کتاب را خواندی؟» شاید اولین بار بود از یک همچین موجودی «محسن جان» می‌شنیدم! من هم گفتم: «نه» چون کار می‌کردم و واقعا وقت نکرده بودم بخوانم. یکی – دوبار دیگر این ماجرا تکرار شد و نهایتاً  او عصبانی شد و گفت: «بده اون کتاب رو دهاتی!» زد روی سرم و کتاب را هم ازم گرفت! ‌ (می‌خندد) واقعا علاقه‌ای به کتاب‌ خواندن در آن سال‌ها نداشتم. هنوز لذت آن را درک نکرده بودم و معلم‌ها هم در این زمینه ایجاد انگیزه نمی‌کردند.

* برای دبیرستان چه کردید و چگونه سراغ ادبیات رفتید؟

چند ماه بعد از این شرایطی که گفتم آرام‌آرام با ادبیات آشنا شدم. احتمالاً در تابستان سال ۵۸ بود که در محل‌مان نمایشگاه کتابی از طرف مسجد برگزار شده بود که از آن کتاب‌هایی می‌گرفتیم و با بچه‌های محل می‌خواندیم. از جمله کتاب‌هایی که در آن سال‌ها خواندم و خیلی خوشم آمد «اشراف‌زاده قهرمان» نوشته محمود حکیمی بود. داستان زندگی مصعب ابن عمیر از یاران پیامبر (ص) بود. این کتاب و این داستان خیلی بر دلم نشست.

بعدها و زمانی که به بسیج رفتیم هم کتاب‌های دیگری خواندیم. حوالی ۵۹ یا ۶۰ بود که در یکی از جلسات آموزشی بسیج از اعضا خواستند فردا شب، یک نفر در باره یکی از کتابهایی که خوانده است، سخنرانی کند. من سیزده – چهارده سالم بود که دست بلند کردم و اعلام آمادگی کردم در حالی که در آن جلسه آن قدر بچه های با معلومات و باسواد و بزرگتر از من بودند که من اصلاً به حسابم نمی‌آمدم! منتها این کار کردم حالا از روی سادگی بود یا خواست خدا، خلاصه این کار را کردم. فردا شب رسید و من قرار بود در مقابل سی – چهل نفر از اعضای بسیج که از همه سن ها بودند و در حضور رئیس جلسه آقای دکتر فائز استاد ادبیات عرب دانشگاه تهران سخنرانی کنم. کتابی را که خوانده بودم کتاب کوچک و یا بهتر بگویم جزوه‌ای بود به نام «توحید» از آقای محسن قرائتی که به نظرم حزب جمهوری اسلامی منتشر کرده بود.

آن روز مسائل اعتقادی و به خصوص در باره خدا از مسائل من بود. ظاهراً همه در همین سن و سال‌ها و یا کمی قبلتر یا بعدتر با این مسائل مواجه می شوند. آن روزها این کتاب چون با زبان ساده و همراه با تمثیل نوشته شده بود به من خیلی کمک کرد. حالا آن شب قرار بود راجع به آن صحبت کنم.   تقریباً همه کتاب را حفظ کرده بودم. اما وقتی رفتم جلو تخته سیاه روبروی جمعیت ایستادم آن قدر هول شدم که حتی یادم رفت بسم‌الله بگویم! یا سلامی کنم. بعضی از بچه‌ها خندیدند.

آقای فائز، آقای انصافی از معلم های مدرسه و معلم قرآن‌مان در مسجد و چند تای دیگر از بزرگان همه چشم به من دوخته بودند. خلاصه سخنرانی که قرار بود نیم ساعت طول بکشد در کمتر از ده دقیقه حرفهای من  تمام شد و بدون اینکه السلام علیکم بگویم، در حالی که عرق از سر و رویم جاری بود می‌خواستم برگردم سرجایم که استاد گفت بایستم. برای سلامتی ام صلوات فرستاد و از حرفهایم تعریف کرد و از بچه‌ها خواست سئوال کنند. یکی – دو نفر از بزرگترها سئوال کردند. الان یادم نیست سئوالاتشان چه بود اما می دانم  خوب پاسخ دادم. چون کتاب را حفظم بودم!

خلاصه آن شب من خیلی تشویق شدم و احساس شخصیت کردم. بعد از آن در میان بچه‌ها درخشیدم و مدام کتاب جدید می‌خواندم و درباره‌اش حرف می‌زدم. سالها بعد که مدتی معلم شدم از این روش دکتر فائز برای تشویق دانش آموزان خیلی استفاده کردم. خلاصه از همان روزها کتاب‌خواندن یکی از بخش‌های اصلی زندگی من شد.

منبع: مهر 

نظرات
ADS
ADS
پربازدید