دلنوشته ای که تهمینه میلانی برای فاطمه معتمد آریا نوشت! | اتاق خبر
کد خبر: 301050
تاریخ انتشار: 19 آذر 1394 - 09:56


روایت فاطمه معتمد آریا از دوران باز جویی اش: به باز جویانم گفتم من دوست شما هستم نه دشمن شما ! به گزارش سینما سینما، معتمد آریا گفته: من که در این سن می توانم آنقدر با آرامش حرف بزنم تا هفت، هشت سال پیش، از رفتارهای ناپسندی که با من کرده بودند دلخور بودم و دائم جدل داشتم. می دانستم که همه را میبخشم و ذهنم را از هر جدالی خالی میکنم ولی در لحظه ای که مثلا مرا بی دلیل بازجویی میکردند، جز گریه کردن کار دیگری از دستم برنمی آمد چون دلم نمیخواست جدل کنم. فقط سکوت میکردم و اشک می ریختم، برای اینکه من در جای نامتعادلی واقع شده بودم، جایی که حقم نبود و شایسته ام نیست. برخی مرا به خاطر آموزه های غلطی که در ذهنشان وجود داشت، بازجویی می کردند. نمی خواهم بگویم که من راحت زندگی کردم، من زندگی را راحت نگاه کردم. راحت گذشتم از کنار این اتفاقها. (با مکث و بغض) راحت گذشتم از اینکه در بهترین سالهای عمر حرفه ای ام از بازی کردن منع شدم. منتها آنقدر شور زندگی و عشق به حرفه ام در من زیاد بود که قشنگ جهتش را تغییر دادم. یعنی به جای اینکه بخواهم فکر کنم وای! چرا من کار نمیکنم، هرگز این افکار را به ذهنم راه ندادم، بلکه فکر کردم من چه آدم خوشبختی هستم که میتوانم از این بازجوییها راحت بگذرم. دلیلش همین بود که فوری جهتم را به سمت کارهایی تغییر دادم که از قبل هم، ذره ذره انجامشان میدادم ولی نمیتوانستم همه وقتم را صرفشان کنم مثل کارهای خیریه یا کمک کردن به انجمنها و موسساتی که برای بیماران کار میکنند. از موسسات کمک به بچه های سرطانی گرفته تا بیماریهای ناشناخته و… همین امر باعث میشد که زهر این اتفاقات برایم گرفته شود. درس خوبی هم از بچه های دفاع مقدس گرفتم به خصوص از حبیب احمدزاده که روزی به من گفت: «نگاه کن معتمدآریا! اینها همانها هستند که می نشینند و فیلمهای تو را نگاه می کنند. پس اینها دشمن تو نیستند» و من در اولین بازجویی رسمی ام گفتم که من دشمن شما نیستم چون وقتی می روید خانه، تلویزیونتان را روشن میک نید و بچه تان در بغلتان می نشیند و خانمتان بغل دستتان نشسته و تصویر من در تلویزیون است یعنی من به خانواده ی شما آمده ام، پس من دوست شما هستم. گفتم شما هم دشمن من نیستید چون ما می توانیم درباره ی مشکلاتی که برای من وجود دارد، با هم حرف بزنیم. این گونه بود یاد گرفتم که می توان به آرامش رسید و می توان جهان نامتعادل و نامناسبِ حیات را به جهت مثبت تغییر داد. در آن سالهایی که از بازی کردن ممنوع بودم جای دیگری نقشهای خودم را اجرا کردم؛ نقش یک آدمی که می تواند به حال دیگران مفید باشد و ....

نظرات
ADS
ADS
پربازدید