گفت و گویی صمیمی با شهلا ریاحی | اتاق خبر
کد خبر: 303633
تاریخ انتشار: 29 دی 1394 - 10:21
مگو که پیر شدم شد جوانیم کامل؛
توقع نداشتیم در واحد طبقه سوم بلوک یازده مجتمع بهجت آباد که باز شود، چشم‌هایی براق و لبی خندان با این جمله انتظارمان را بکشند : «آمدن شما باعث شد من روحیه بگیرم.»...

به گزارش اتاق خبر،  آقای دکتر ریاحی به اتفاق همسرشان بانو مهوش با گشاده رویی به استقبال مان می آیند و از یک راهروی قدیمی به سبک رخت‌کن‌های قدیمی که رد می شویم بخشی  از گذشته سینما و تئاتر ایران به رویمان دهن باز می کند.

 انگار که سوار ماشین زمان شده ایم. همه چیز عجیب، حیرت انگیز و به شدت نوستالژیک است.  ولی اصل قضیه در انتهای سالن زیر یک کلاژ زیبا که شاهکار دست بانو مهوش عروس خانواده است، نشسته و با لبخندی به وسعت صورتش ما را دعوت به نشستن می کند.

 با اینکه می گویند حافظه کوتاه مدت اولین بانوی کارگردان سینمای ایران، شهلا ریاحی کمرنگ شده ولی اینقدر اعتماد و رضایت در رفتار و سکناتش موج می زند که ترسی از رویارویی با وضعیت فعلی‌اش ندارد: «مگو که پیر شدم شد جوانیم کامل / چنانچه میوه موسم خزان شود شیرین» جای افسوس و آه ، لبخند تحویل مان می دهد و مدام تعارف می کند که از خوراکی‌های روی میز بخوریم و نگران است چای‌مان سرد شود. 
 

مگو که پیر شدم شد جوانیم کامل
 

 چشمانش به دنبال سینی خانم خدمتکار است که مبادا مهمانی از قلم بیفتد. انگار که زندگی سال‌های طولانی روی صحنه تئاتر به بانوی 90 ساله آموخته است که چگونه بر اوضاع تسلط داشته باشد ولو اینکه چیز زیادی از گذشته در خاطرش نمانده باشد. اینجا واقعا خانه هنرمندانه‌ای‌ است و همه چیز به شیوه قدیم چیده شده است.

 کلاژ بالای سر میزبان تابلویی تقریبا 2.5 در 70 سانتیمتر است. تابلویی که شامل بریده تصویرهایی از 120 نقش آفرینی ریاحی در 70 سال زندگی هنری اوست. قرار است درباره طولانی ترین شب سال با مادر سینمای ایران صحبت کنیم. 

جمله اش را این‌طور آغاز می‌کند: «گذشت عمر و تو گویی خیال وخوابی / گذشته حسرت و آینده چون سرابی بود »

خانواده هنرمند

دکتر منوچهر ریاحی مفتخر است که فرزند پدر و مادری هنرمند است. خودش را  فرزند  زوج کارگردان قدیمی سینمای ایران می داند.

 با اینکه مدارج علمی بالایی چون دکترای معماری و اکولوژی انسانی دارد و عضو هیات علمی و مدیر دپارتمان معماری سازگار با محیط است، لابلای صحبت‌هایش می‌گوید که یک عمر در حسرت کارهای هنری صبوری کرده و با وعده وعیدهای پدر و مادرش سر کرده تا بعد از اتمام درسش وارد این حرفه شود اما به محض حاضر شدن در پشت صحنه یک سکانس فیلم و دیدن برداشت های مکرر یک شب تا صبح، عطای هنر را به لقایش بخشیده و دوباره گردش 180 درجه ای به دنیای علم کرده است. 

هنگام حیات پدرش؛ اسماعیل ریاحی، برای کسب مدارج بالاتر به سوئد سفر کرد و در همانجا مشغول کار و تدریس شد و به همراه همسرش مهوش اسدیان كه نقاش صاحب نامی است، فرزندان و نوه هایش همانجا زندگی می کند. 
 

مگو که پیر شدم شد جوانیم کامل
 

پریچهر تنها دختر ریاحی هم ساكن كاناداست. منوچهر پس از تنهایی و تشدید بیماری مادرش درس و ریاست و آرامش زندگی آن سوی دنیا را رها می کند و ترجیح می‌دهد درکنار مادرش بماند و از او مراقبت کند ولو اینکه مادرش این روزها کمتر او را به یاد بیاورد. 

صبر و مهربانی پسر و عروس خانواده آن‌قدر زیبا و ستودنی است که بارها آدم را یاد فیلم سینمایی جدایی نادر از سیمین می اندازد : « پدرم من را نمی‌شناسد ولی من که او را می شناسم .» حتی جایی بانو مهوش که گویا خواهر زاده شهلا ریاحی است می‌گوید : «‌شاید خانم شهلا گاهی ما را از یاد ببرد و نشناسد ولی ما که او را می شناسیم، به نظرم آقای فرهادی به خاطر همین جمله اش اسکار گرفت ! »

یك عمر ماندگارى

قدرت زمان وفادوست، 14 سال بیشتر نداشت که همسر پسر عموی ناتنی‌اش اسماعیل از کارگردانان معروف تئاتر و سینما شد. این‌قدر شیفته همسرش بود که نامش را به شهلا ریاحی تغییر داد. البته در این تغییر نام از نعمت زیبایی و شهلایی چشمانش هم نباید غافل شد.

 17 ساله بود که اسماعیل او را به روی سن تئاتر معزالدیوان فکری، برای بازی در نقش دختر پادشاه، سیاست هارون الرشید برد و در کار سوم اش این‌قدر معروف شده بود که همسرش به او پیشنهاد بازی در سینما را داد.

 سینما را با همین کارگردان و فیلم خواب‌های طلایی سال 30 شروع کرد و پنج سال بعد آن اندازه توانمندی در خودش سراغ داشت که دست به ساختن اولین و تنهاترین فیلم سینمایی‌اش به نام مرجان شد و خودش هم در همین فیلم بازی کرد. 
 

مگو که پیر شدم شد جوانیم کامل
 

سختی های ساخت فیلم سینمایی در آن زمان و عشق به تئاتر باعث شد دیگر به کارگردانی ادامه ندهد. دو فرزندش را به دست مادرشوهرش سپرد و به بازی در تئاتر ادامه داد.

 بانو ریاحی نزدیک به 30 کار تئاتر، 70 اثر سینمایی و 25 کار تلویزیونی دارد و به عنوان مادر همیشه مهربان سینمای ایران، قبل و بعد از انقلاب شناخته شده است.

 از به یاد ماندنی‌ترین آثار تلویزیونی اش که هنوز در خاطر بچه های دهه شصتی مانده، نقش عزیز خانم در سریال «در خانه»، سال 65 به کارگردانی بیرنگ و مرحوم رسام است.

 سال 72 در سریال همسایه ها حسن فتحی  هم حضور به یاد ماندنی و خوش رنگی داشت. آخرین اثر سینمایی‌اش سال 79 در فیلم داوود موثقی به نام «دعوت به شام» وآخرین حضورش در تلویزیون سال 82 در کار پوراحمد به نام «مهمانپذیر طوبی» بود که نوروز 83 از شبکه یک سیما پخش شد.

دیوار یادبود...

یکی از زیباترین قسمت‌های این خانه زیبا و تمیز ، دیواری است که درونش ویترینی آینه کاری شده تعبیه شده و پر است از لوح ها و تقدیر ها و تابلوهای افتخار این زن و شوهر هنرمند.

 جالب است بدانید که 10 سال پیش به بانو ریاحی از سوی وزارت ارشاد مدرک معادل دکترا اهدا می شود و به عنوان اولین زن کارگردان سینمای ایران از او تقدیر می شود. 

یک بوفه قدیمی  هم که شبیه به دیوار جدا‌کننده بین راهرو و سالن است صحنه زیبایی خلق کرده و نزدیک به 30-40 قاب عکس کوچک و بزرگ در آن دیده می شود. 

با اینکه نظم و گردگیری این خانه سال‌هاست که بر عهده خدمتکاران و پرستاران است اما یک سلیقه ای خاص و هنرمندانه آن را مدیریت می‌کند و مو لای درزش نرفته است. همه چیز جا و مکان مشخصی دارد و با اصول خاصی چیده شده است.

مگو که پیر شدم شد جوانیم کامل

حافظا.....

خانم ریاحی به رسم شب‌های یلدای قدیم حافظ به دست می گیرد و بی آنکه به خطوط کتاب نگاهی بیندازد چشمانش را آرام می بندد و باز می کند و با لبخند همیشگی اش اشعاری را از حفظ می خواند:

« زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد

از سر پیمان گذشت بر سر پیمانه شد »

« حافظا می خور و رندی کن و خوش باش

ولی دام تزویر منه چون دگران قرآن را »

می خواهیم از رو بخواند ولی می گوید عینک زدن برایش دشوار است. ترجیح می دهد انار قاچ نشده‌ای را دست بگیرد و عکس را زیباتر کند. شهلا ریاحی از هوشمندی بالایی برخوردار است . این‌قدر که حواسش به دوربین است به اطرافیانش هم هست و همه چیز را تحت کنترل دارد و اگر از گذشته کاری اش صحبت کنیم مایل است درباره اش از ما بشنود و برایش جالب است.
 

مگو که پیر شدم شد جوانیم کامل

شاعری...

خیلی جالب است که بدانید بانو ریاحی اهل ذوق و شاعری هم بوده و برای اتفاق‌های متفاوت و به خصوص خانواده عزیزش شعرها سروده است. بی دلیل نیست که حافظه موسیقایی و شعری اش هنوز خوب کار می کند.

 وقتی از اشعار شب چله قدیم تر ها یاد می کند و می خواند با دستش روی میز رنگ می گیرد و نتش را هم می خواند. این یعنی زندگی! 70 سال زندگی روی سن تئاتر و مقابل دوربین به او فهمانده چقدر باید بخندد و چقدر باید حرف بزند.

 این بانوی 90 ساله بی آنکه زیاده گویی کند عجیب قدرتمند و تواناست و هنوز هم می تواند نقش آفرینی کند.

منوچهرم تویی امید و جانم/ تویی آرامش رو ح و روانم

تو عاشق بر محیط زیست هستی / به راهش راحتی از خود گسستی
***
بود مهوش عروس نازنینم / ورا هرگز دچار غم نبینم

هنرمند است نقاش است ماهر / به دل پاك و یكی پنهان و ظاهر

منبع: همشهری 6 و 7

کلید واژه ها :
نظرات
ADS
ADS
پربازدید