ناگفته های عسگراولادی از کار و زندگی خصوصی اش | اتاق خبر
کد خبر: 38794
تاریخ انتشار: 23 اسفند 1391 - 00:29

اتاق نیوز:برخی او را یکی از ثروتمندترین افراد ایران به‌ شمار آورده و ماهنامه فوربس میزان سرمایه او را حدود ۴۰۰ میلیون دلار برآورد می‌کند. صادرات پسته، زیره، میگو، میوه‌جات خشک و خاویار و واردات شکر و لوازم خانگی مهمترین فعالیت اقتصادی اوست. با این حال عسگراولادی خود را بازرگان کوچکی می‌داند، که در زمینه صادرات فعالیت کوچکی دارد و حتی شمارش میلیارد را بلد نیست. عسگراولادی معتقد است این دولت و سیاست ‌های اقتصادی‌اش به تمام معنی فشل است اما هیچ گاه خود را وارد سیاست نکرده است و با افتخار از این کار خود یاد می کند.

وی خود را اینگونه معرفی می کند: یک کارآفرین متوسط هستم. خودم، اسم خودم را کاسب جزء گذاشتم. متخصص در امر صادرات هستم. متخصص در امر تجارت خارجی هستم، در سال ۱۳۵۷ به فرمان حضرت امام (ره) همراه هفت نفر دیگر که آقایان علی حاج ترخانی، مصطفی علی نصب، ابوالفضل کرد احمدی، علی اکبر پورشهام، اعلی میر صادقی، محمد علی نوید، علی نقی خاموشی و من. از طرف امام حکم گرفتیم و به اتاق آمدیم، سی و چهار سال پیش به اتاق آمدیم و هنوز هم در اتاق هستیم.اسدالله عسگر اولادی در مصاحبه با ماهنامه ذکر دلایل موفقیت خود را چنین بیان  می کند:« موفقیتم در این سه کلمه است: زودتر از دیگران مطلع شدم، زودتر از دیگران تصمیم گرفتم، وقتی تصمیم گرفتم با پشتکار عمل کردم صداقت، توکل به خدا و اعتقاد به خدا سر جای خودش».

تجارت را از صفر شروع کردم

کار من از سال ۱۳۲۶ شروع شد، از طرفی خیلی مایل بودم درسم را هم بخوانم، عصرها و شب ها درس می خواندم و روزها و صبح ها هم کار می کردم. در بازار تهران پیش مرحوم عبدالله توسلی که دایی من بود مشغول به کار شدم و شاگردی ایشان را می کردم. سال ۱۳۳۹ لیسانس خود را از دانشگاه تهران گرفتم. موازی درس خواندم کار هم می کردم. تا سال ۱۳۳۷ همان طور که گفتم برای آن مؤسسه ای کار می کردم که مرحوم حاج عبدالله توسلی بود. سال ۳۶ به فکر کار شخصی و استقلال افتادم که خودم برای خودم کار کنم. از سال ۳۶ آمدم و در سرای امید، خیابان بوذرجمهری، که حالا نام آن پانزده خرداد است، دفتر کوچکی گرفتم و مشغول به کار شدم.

صداقت و توکل بر خدا بزرگترین رمز موفقیت من است

رمز موفقیت بعدها به وجود آمد، البته رمز اولیه توکل بر خداوند بود. این چیزی بود که بدان اعتقاد داشتم و معتقد بودم که باید در کار خود صداقت داشته باشم. توفیقم در این سه کلمه است: زودتر از دیگران مطلع شدم، زودتر از دیگران تصمیم گرفتم، وقتی تصمیم گرفتم با پشتکار عمل کردم صداقت، توکل به خدا و اعتقاد به خدا سر جای خودش، از نظر ظاهر امور تجاری و ظاهری این سه کلمه را برای خود سرمشق قرار دادم. این جوری فکر می کردم که صبح که از خانه بیرون می آیم، فکر کنم که سر نماز صبح هستم. مثلا فرض کنید، امام زمان به من می گوید مراقب باش که می روی، شب باید به من حساب پس بدهی. کارهایی که روز می کردم، شب فکر می کردم موقع نماز عشا یک کسی الان می پرسد، خب امروز چه کار کردی، کارهای روز خود را بگو.

مجتهد رشته خود هستم

یکی از رمزهای موفقیت من این است که شاخه به شاخه نپریدم. همان رشته‌ای که روز اول انتخاب کردم، هنوز همان رشته هستم. همه ناملایمات آن رشته را به خودم هموار کردم تا مجتهد آن رشته شدم. سعی نکردم اگر این رشته الان منفعت ندارد، رها کنم و به رشته دیگری بروم. مقاومت کردم، پشتکار به خرج دادم. همان طور که گفتم مشکلات را با کارهایی که خودم می کردم، مرور می کردم که کجا اشتباه کردم، خودم را اصلاح کردم. در نتیجه یکی از موفق ترین بازرگان صادرکننده کشورم شدم. هنوز هم این طوری فکر می کنم که در صادرات رشته خودم توفیق کامل دارم.

تاکنون وارد کننده نبوده ام

هنوز همان صادرات خشکبار را دارم. هیچ کار واردات ندارم. یک کار دیگر هم کردم، البته این کار را بعد از انقلاب کردم. هرگز از بانکی وام نگرفتم. هرگز نسیه نخردیم و روی پای خودم ایستادم و از خدا کمک خواستم که گرفتار این بانک ها نشوم، حالا هم به هیچ بانکی بدهکار نیستم. هیچ نسیه هم به کسی بدهکار نیستم.

عسگراولادی در ادامه این گفت و گو نحوه خرج کردن درآمدش را اینطور بیان می کند: من هر سال هر هزار تومانی که سود می بردم، برای خودم تقسیم می کردم. از این هزار تومان، دویست تومانش برای من نبود و مالک آن نبودم، وجوهات شرعیه ام بود و می دادم، از آن هشتصد تومان، دویست تومانش را خرج خانواده ام می کردم. از آن ششصد تومان باقی مانده، دویست تومانش را کنار می گذاشتم. در این کنار و اموال غیر منقول می خریدم، یک خانه، زمین می خردیم، یک چیزی می خریدم. چهارصد تومان آن را هم به سرمایه خود اضافه می کردم. از آن چهارصد تومان باقی مانده اگر به افزایش سرمایه توفیق داشتم، باز دویست تومان دیگر از آن هم صدقات می دادم و کمک می کردم، به مساجد و حسینیه ها که خیلی علاقه داشتم کمک می کردم، به بیمارستانها و درمانگاه‌ها کمک می کردم، و یا اگر نمی توانستم به سفر زیارتی می رفتم، مکه، کربلا، مشهد می رفتم. من اولین سفر مکه ام ۲۷، ۲۸ سال داشتم که رفتم.

از آن روز تا به حال بیش از صد بار حج عمره رفتم، یعنی اقلا چهل بار حج رفتم. بیش تر سال ها حج بودم. این دو، سه سال اخیر حج نرفتم و آن سه سال که ممنوع بود. اما هر سال رفتم. تقریبا می شود گفت بعد از چهل سال، چهل حج را رفتم. صد عمره را بیش تر رفتم. هنوزم که هنوزه من سالی پنج، شش بار عمره می روم. خدا کمکم می کند و قسمتم می کند و می روم و اعتقاد دارم. کربلا بیش از صد بار رفتم. یعنی اولین بار که کربلا رفتم ۱۷، ۱۸ سال داشتم که به کربلا و شام رفتم، چون اعتقاد داشتم.

می شود دین داشت و تاجر خوبی هم شد

دنیای خود را محضر خدا بدان. وقتی صبح بیرون می آیی، بدان که خدا ناظر بر اعمال توست. شب که می آیی به خدا حساب پس بده. ببینید خیلی ساده است. الان من با شما نشستم و دارم حرف می زنم، شب که بروم می گویم یکی از کارهایی که امروز کردم با ایشان بود، خب چه چیزی را خلاف گفتم، چه چیزی را درست گفتم. این مرور می کنیم و در حرف بعدی فردا اصلاح می کنیم. خب در این کار توفیق داشتم. مسلما من به شدت به اعتقادات مذهبی اعتقاد دارم. هرگز در عمرم مشروب نخوردم، جوان بودم.

ازدواج دوم برای تاجرها بزرگترین آفت تجارت است

هرگز دنبال مواد مخدر نرفتم، هرگز قمار نکردم. شرایط آن را داشتم، پول فراوانی در اختیارم بود. از چیزهایی که آدم جوان را زود گول می زند، دو چیز است: زن، و قمار که هر دوی این باعث آن دو تای دیگر می شود است. دنبال آن ها نبودم. معتقد بودم که از خدا بخواهم کمکم کند تا مبرا باشم. ۲۸ سالم بود که عروسی کردم، و یک ازدواج کردم و هنوز هم به آن ازدواج خود پایبند هستم. پنجاه سال است که عروسی کردم

سیاسی بودن آفت تجارت است

یکی دیگر از مسائلی که آفت بر تجارت است، سیاسی بودن است. من معتقدم در سیاست آدم باید همه چیز را بداند، اما داخل آن نیفتد. اگر داخل آن بیفتد، کسب و کار او از بین می رود. سیاست یک بساطی است، باید آدم خودش دنبال آن برود.

هر دو برادرم سیاسی بودند. خوب سیاسی بودند، اما ببینید به خاطر این که سیاسی بودند، دارای همان زندگی متوسط معمولی خوب خودشان بودند. دیگر نمی توانستند تجارت خود را وسعت دهند. باید نمره سیاست را برای سیاست بگذارد. این هم خودش توفیقی است. برادر من خوشبختانه در سیاست که بود، سیاست مذهبی داشت.

در دولت آباد یک باغی بود به نام اجلال الدوله. اسم آن را هنوز یادم نرفته است. من از این باغ خوشم آمده بود، می گفتم این باغ برای من است و بالاخره برای من شد. البته برای من نیست، برای خانمم هست. جزو اراضی دولت آباد است که پدرخانم من مالک آن بود. بعد همان وقت که این باغ را می دیدم، در حد تجاری بدان نگاه می کردم، نه با نگاه مذهبی. می گفتم چه باغ قشنگی است، حالا برادرم داشت مذهبی می گفت. یک روزی من فکر می کردم به جای یک خانه، دو تا خانه داشته باشم.

اولین خانه را در تهران برای خودم پنج هزار و ششصد تومان خریدم

در خیابان سیروس، خیابان مصطفی خمینی، کوچه صاحب دیبان. اولین خانه من بود. من فکر می کردم که من بایستی خانه داشته باشم. این فکر من بود. سپس در سال ۳۹ که دو، سه سال از کسب و کارم گذشته بود، خانه خود را عوض کردم. خانه دوم خود را سی و سه هزار تومان خریدم. آن خانه ای که پنج و هزار و ششصد تومان داشتم، ده، دوازده تومان فروختم. خانه بعدی را سی و سه هزار تومان در خیابان عین الدوله همان جایی که اخوی هست، خریدم، خیابان نایب السطنه کوچه یخچال. خانه سوم خود را پشت مجلس فعلی خریدم. پشت بهارستان یک کوچه ای بود که خانه ها آن جا بود، این خانه را مجلس از من به زور گرفت، تصاحب کرد و گرفت و پول آن را داد و خانه فعلی خود را خریدم. آخرین خانه من هم در خیابان فرشته است. پنجمین خانه ای است که از شروع کار تا به حال دارم. بدون آن اولی همه را دارم، البته یکی از آن ها را هم مجلس گرفته و کاری نمی توان کرد.

با پرداخت وجوهات شرعی خود را بیمه کرده‌ام

خوشبختانه یا متأسفانه در تمام شصت، پنجاه سال ضرر نکردم. ممکن است اواسط سال ضرر کرده باشم، اما آخر سال خدا کمکم کرد. چرا؟ به خاطر این دو ۲۰ درصدی که می گویم. این دو تا ۲۰ درصد من را بیمه کرده است.

خیلی ها به این حرف اعتقاد ندارند، اما من اعتقاد دارم. تکیه ساختم، درمانگاه ساختم، مسجد ساختم، به فقرا می دهم، به امداد می دهم، برای جهیزیه می دهم، هرچه می گویم در ۲۰ درصد چهارم است. این ۲۰ درصد چهارم، ۲۰ درصد اول و دوم را تضمین می کند، آن ۲۰ درصد ذخیره هم تضمین می کند. پس این ۲۰ درصد اولی و چهارمی بیمه زندگی من است، به بچه ها، خانواده های اطرافم، خانواده هایی که نیاز دارند می دهم. منتها این که خیلی نمی گویم به خاطر این است که سراغم می آیند، من که الان کار ندارم، الان بازنشسته هستم و دیگر آن درآمدها را ندارم که آن کارها را بکنم، اما حالا هم که درآمدم کم است، باز این کار را می کنم. من الان تقریبا می توان گفت کار خود را کم کردم.

مطالب مرتبط
نظرات
ADS
ADS
پربازدید