باران میبارید؛ گاهی تند، گاهی کند. اما از قدمهای کوچک دخترانی که میخواستند جشن عبادتشان را با «آقا» بگیرند، هرگز تندتر نبود. چادرهای گلگلی زیر نم بهاری شادابتر میشدند و عروسکهایی که یگان ویژه دختران شده بودند، در سینیهای پوشیده با روسری گلمنگلی، رژه میرفتند به سمت خانه رهبر.
به گزارش اتاق خبر به نقل از فارس: شاید حکمتی بود که روز دختر با تولدت یکی شد. خب دخترها بابایی هستند و باباها دختر دوست! این شد که دیشب چادر گل گلیهایشان را با دستان کوچک به سر انداختند و راهی خانه کشور دوستترین ایرانی دوران شدند.
باران میبارید گاهی تند میشد گاهی کند! اما تندتر از قدمهای کوچک دخترانت نبود که میخواستند جشن عبادتشان را با تو بگیرند. مادرش میگوید به او گفتم که باران میآید امشب نمیرویم! اما چشمانش خیستر از ابر شد و من را راهی گلستان کشوردوست کرد.
"خدا کنه بابا شهید شه"مادری سه دختر کوچک را به دنبال دارد. چادرهایشان مثل گلزارهای بهاری است باران میزند تا گلهای زیر چادر را شادابتر کند. از مادر میپرسم کوچولوها نکته جالبی به شما گفتند؟ مادر لبخند روی چهرههاش نقش بست و گفت دختر کوچکم که ۶ سال دارد وقتی فیلم جشن عبادت دختران را با آقا دید گفت کاش من هم میرفتم! به او گفتم فقط فرزندان شهدا را میبرند! نگاهی به من کرد و با زبان شیرینش گفت؛ "پس خدا کنه بابا شهید بشه تا منم برم پیش آقا".
جشن عبادت عروسکهادختر هستند دیگر! عزیزترین چیز برای آنها عروسکهایشان هستند. عروسکهایشان را هم با خود بزرگ میکنند! گویا خالهبازی تمام شده! دیگر مامان عروسکها نیستند، فرمانده عروسکها شدهاند. از خرده پارچههای مادرهایشان برای عروسکها چادر درست کردهاند. سربندهای "جانم فدای وطن" و "لبیک یا خامنهای" را به سر عروسک تپلیهایشان بستهاند.
آنها را با نظم و ترتیب در سینی که از آشپرخانه یواشکی آوردهاند و با روسری گل منگلی پوشاندهاند سوار کردند و به خانه بابای مهربان ایران آوردند. از بچهها در مورد کاردستی میپرسم میگویند "سجاده انداختیم به یاد نماز آقا! فرشتهها هم گذاشتیم که دور آنها حلقه زدند."
دختر کوچولوهای ایران در فکر لبنانیک گل رز قرمز در دستانش است، اما پرچم حزبالله لبنان در دستانش میدرخشد. چادرش گل گلی نیست، اما گلبهی است. لبخند از روی لبانش جمع نمیشود. حرفی با صهیونیستها دارد میگوید "ما اینجا هستیم و همیشه در خیابانها میمانیم."
بادکنکهای صورتی هدیهای برای آقاجایگاه مراسم در خیابان روبهرویی بود. اما بچهها عشقشان این بود که حتما خودشان را به دیواره دلتنگی برسانند. معمولاً بچهها عاشق بادکنک هستند و آن را به کسی نمیدهند، اما بادکنکهای صورتی را که در مراسم گرفته بودند به میلههای روبهروی نیوجرسیها میبستند. بعضی هم دنبال جایی می گشتند تا گلها را بگذارند. میگفتند ما "میدونیم آقا اینجا است و ما رو میبینه."
رجزخوانی "صولتیها"دختر "صولتیها" بزرگ شدهاند این قدر که دیگر جای "ر" و "ل" را در رجزخوانیها خوب میدانند. آنها دیگر نمیگویند "ملگ بر آملیکا" آنها خوب یاد گرفتند که محکم بگویند "مرگ بر آمریکا" تازه به قول خودشان چادر و روسری هم پوشیدند!
ما پای آقا جدیده هستیمیک پروانه روی چادر سفیدش منجوق دوزی شده و پرواز میکند به قول خودش پیش "آقا جدیده" یک دستش پرچم گرفته دست دیگر را مشت میکند و میگوید "ما تا آخر پای رهبر هستیم تا نگذاریم دشمن خاک ما را بگیره" بعد هم چهار تا مرگ بر آمریکا و اسرائیل نثار دشمن کرد.
به یاد بچههای میناببه یاد بچههای میناب که آمریکا در حق آنها جنایت بزرگی انجام داد؛ من به یاد آنها با چادر سفیدم آمدم که نشان دهم هستم! در روز بارانی زیر باران ایستادم و به مادرم گفتم من میخواهم به یاد بچههای میناب با چادرم اینجا بمانم!
"ماشین قلبی بادکنک صورتی میده"راننده یک دختر دهه هشتادی است. هنوز لباس سیاه را از تن نیاورده، اما روی ماشین سفیدش قلبهای صورتی کشیده از جلوی کشوردوست که میخواهد رد شود یک نیش ترمز میزند.
کمک راننده که یک کاپشن صورتی به تن دارد با دستی که پرچم ایران را به آن بسته در حال باد کردن بادکنک صورتی است با هر نیش ترمز یک بادکنک از پنجره بیرون میداد و لبخند را به صورت ۹ سالهها مینشاند. ماشین سفید قلب صورتی بزرگ نوشته دختران جانفدا! نوشته وطن!
