صدای چلیکچلیکِ دندانهایش، لرزش استخوانهایش، سرمای استخوانسوزی که فکش را یخزدهکرده بود...هیچ کدام آتش بنیانکَنِ قلبش را آرام نمیکرد... حتی اشکهایش به نقطه جوش رسیدهبود و چکیدن هر قطرهاش باعث میشد گونه سرخ برآمده از سرمایش به بلندای راه رودخانهای که اشکهایش روانکردهبودند طاول بزند... انگار خورشید ذوب میشد و از چشمانِ مرد بیرون میریخت...
خبرگزاری فارس_قم: پارسال زمستان:شهریار آهن گداخته کشوردوست را درون قلبش احساس میکرد؛ یک لحظه با زیلوهای آبی کشوردوست حرف میزد؛ یک دقیقه یتیمی درد بی درمان ... ! میخواند و سپس اشکهایش را از روی طاولهای سرخ پاک میکرد؛ دست میکشید روی بینی و چشمانش و دوباره چای داغ میریخت و دست مردمی که جمع شده بودند و این هفتمین شب تجمعات خیابانیشان بود میداد تا سرما بیشتر از این آزارشان ندهد... نمیدانست داغ جگرسوز شده خورشید سوزان اسفندماه و کاریکرده هیچکسی دیگر نتواند سرما را لمس کند...
همه امکانات موکب هولهولکیشان یک چای ذغالی بود با چند بزرگتر ریشسفید و کتری و قوری و منقل کباب و یک میز و نوجوانهای پای کار!و البته چندتایی هم پرچم ایران و... عکسهای آن مَرد ...
امسال تابستان: هنوز موکب مسجد دایر است؛ خادمهای خانم و آقا زیاد شدهاند؛ برنامهریزی کردند و ۲۴ساعت شبانهروز در ایام تشییع و وداع با امام شهید؛ از زوار امام شهید هم در حد وسع و توانشان در موکب و با هرچه بود مثلا لقمهای، شربتی، چیزی! و یا آب خنک پذیرایی کردند و یک جایی هم برای بازی بچهها اختصاص دادند.
پارسال تابستان:خرماپزانِ ۱۴۰۴ است و حنانه و دخترها و پسرهای همسایه شبیه لاستیکهای پنچر شده و بی باد به دیوار پشت سرشان تکیهداده و روبهروی دیوارهای نیمهکاره وطندوست نشستهاند؛ حنانه با اخم روسری کوتاهش که طرحهای کارتونی دارد را زیر گلویش محکم کرد و دستی زیر چانه زد؛ پسر بزرگتر همسایه ایستاده بود و با اخم و چانه آویزان دستهایش درون جیبش بود؛ بقیه هم نشسته و ایستاده با اخم به رو بهرو خیره بودند. پسر همسایه گفت: اینجوری فایده نداره! حنانه گفت: چیکار کنیم؟ دست ما نیست دست بزرگتراست! دختر همسایه گفت: تازه خودم شنیدم دیشب بابام میگفت بزرگترا بخوان کاملشم بکنن بودجه ندارن! پسر ۷ ساله همسایه بغلی از زیر سایه بیرون آمد و گفت: خوب خودمون پولامونو جمع کنیم بودجه بخریم براشون! دختر دیگر همسایه که ۶ سالهاست رو به برادر دو سه سالی بزرگتر از خودش پرسید: رضا! بودجه رو باید از کجا بخریم؟! پسر ۱۰ ساله همسایه گفت: بودجه یعنی پول خنگا! پول! پول ندارن! حنانه گفت: خوب کارتای بانکی پساندازمونو میدیم بهشون! ریحانه ۶ساله هم گفت: منم قلکمو میشکنم! دوباره حسین که از همه بزرگتر بود دستی در هوا چرخاند و گفت: کمه... خیلی کمه... فایدهنداره! تازه! ماها نمیتونیم! باید به بسیج مقاومت شهرداری بگیم بیاد بهمون بودجه بده! ریحانهگفت: نخیرم خودمون میتونیم حالا میبینی!
محمدامین با عصبانیت گفت: بسیج مقاومت شهرداری کجاست دیگه؟! من این حرفا حالیم نیست! و رفت ته کوچه و وقتی بچههای دیگر هم میخواستند متفرق شوند با اسپری زرد از خانه آمد بیرون! تند و با شتاب سمت دیوار نیمهکاره رفت و روی آن چیزی نوشت... رضا رفت جلو و روی شانهاش زد و گفت: خستهنباشی! اینو کی میتونه بخونه؟! بهت گفتم برای کاردستی همیشه مِسی و قهوهای بگیر! کاردستیاتم همیشه ناخوانا هستن! ریحانه یواشکی توی گوش برادرش گفت: رضا داره اون فوتبالیسته رو میگه باید بخریم؟! برادرش گفت: نه خنگه رنگ مسیو میگه! ریحانه باز پرسید: رنگ لباس اون فوتبالیسته مگه آبی و سفید نبود؟! خودشم که سفیده... من ازش بدم میاد! نمی شه رنگ روناندو بگیرین؟ برادرش روی پیشانیاش زد و گفت: روناندو چیه؟!رونالدو روناااالدو...اه!بعد هم با عصبانیت درون خانه و رفت با اسپری مسیرنگ برگشت و چیزی روی نوشتههای رضا نوشت: ۱۲ساله مسجد نداریم! بسیج مقاومت شهرداری کجاست؟؟؟
من؛ همین روزها؛ خیابان جمهوری قم؛ خیابان وطندوست؛ مسجدفاطمهالزهرا(س)
مسجد خیابان وطندوست از قلم من خوشش آمده؛ هر بار بهطریقی پیغام میفرستد من را روایت کن؛ مخصوصا حالا که چند روزی هم افتخار میزبانی از زائران آقای شهید را داشتهاست دیگر هزار زبان شده و کلمهکلمه ریخته در قلم من این مسجد! یکبار وقتی حضرت علمدار، آقای ادب، حضرت سقا برای موافقخوان_عباسخوان_ِ تعزیهاش بیرق فرستادهبود؛اینجا بخوانید:https://farsnews.ir/Mirzababaee/1782585090686577366 یکبار هم وقتی داشتم با دخترخاله فاطمهخانم(سوژه یکی از گزارشهایم که به تازگی و پس از نوشتن گزارش بیرق ابالفضلی با اون آشنا شدهام) صحبت میکردم و او خیلی اتفاقی خواست سری هم به موکب مسجدی که به خواست و پافشاری بچهها ساختهشده بزنم!قصه من و لطف همیشگی شهیدان و حضرت عباس(ع) و آن شهیدی که همسایه این مسجد بود و فرزندش یکی از بچههایی بود که دلش میخواست این مسجد ساختهشود؛ بماند اما اینمرتبه که این مسجد برایم فراخوان قلمزنی زد همه چیز با همیشه فرق داشت! این مسجد انگار ایران بود برای من! به نام مادرمان حضرت زهرا(سلاماللهعلیها) که بود ولی مثلا من نمیدانستم روزی پایم به مسجدی میرسد که قاسم(ع)ها و رقیه(س)های نسل آلفا آن را سرپا کردهاند و برای محکم کوبیدن ستونش در زمین یک شهید هم از بین خودشان تقدیم کردهاند... بر سر داشتنش؛ یک نسل سر ادامه داشتنش... بر سر محکم و پابرجا بودنش جنگیدهبودند! از بزرگترهای مسجد خواستهبودند پایش بمانند... بسازندش... انگار _این مسجد_ ایران باشد؛ مثلا!بعد جالب است! مسجدشان از معدود مسجدهایی است که اکثر پایِکارهایش جوان هستند!
