Performancing Metrics

روایتی از عاشقانه‌ترین نماز بر پیکر رهبر شهید؛‌ تهران‌ شبیه کربلا شد | اتاق خبر
کد خبر: 469161
تاریخ انتشار: 25 تیر 1405 - 14:56
تهران شبیه کربلا شد. روزی که میلیون‌ها نفر، عاشقانه‌ترین نماز وداع را بر پیکر قهرمان خود اقامه کردند.

روایتی از عاشقانه‌ترین نماز بر پیکر رهبر شهید؛‌ تهران‌ شبیه کربلا شد

به گزارش اتاق خبر به نقل از تسنیم، رشت؛ معصومه پاداش ستوده: ساعت از نیمه‌شب گذشته بود که مسیر رشت تا تهران آغاز شد؛ سفری که قرار بود به بخشی از تاریخ معاصر ایران ختم شود. من، در قامت یک خبرنگار، همراه جمعی از اهالی رسانه گیلان، راهی تهران شدم تا لحظه‌ای را روایت کنم که میلیون‌ها انسان برای اقامه نماز بر پیکر رهبر شهید و خانواده‌اش گرد هم آمده بودند؛ روزی که تهران، بیش از هر زمان دیگری، رنگ کربلا و حال و هوای اربعین به خود گرفته بود.

ساعت دوازده شب بود. رشت آرام آرام پشت سرمان جا می‌ماند و چراغ‌های شهر یکی پس از دیگری در تاریکی گم می‌شدند. جاده سکوت عجیبی داشت؛ اما سکوت داخل خودرو از جنس اندوه بود، نه خستگی! هیچ‌کس نمی‌دانست چند ساعت بعد قرار است در چه اقیانوسی از احساس غرق شود!

من خبرنگار بودم؛ سال‌ها مراسم مختلف را دیده بودم، گزارش نوشته بودم، اشک و لبخند مردم را روایت کرده بودم اما این سفر، بوی دیگری می‌داد. احساس می‌کردم تنها برای تهیه یک گزارش راهی تهران نشده‌ام؛ انگار قرار بود بخشی از تاریخ را با جان خود زندگی کنم.

از رشت تا تهران بین راه موکب‌های مختلف را می‌دیدیم که دقیقا مثل روزهای اربعین مشغول خدمات‌دهی به مردم هستند. ما در یکی از موکب‌های بین راهی در رودبار توقف کردیم. برخی از بچه‌ها شام نخورده آمده بودند، آب سرد و چای داغ و لقمه و هندوانه حاضر بود. هرکس نفسی تازه کرد و  چیزی خورد و عکسی انداخت و دوباره راه افتادیم.

ساعت چهار و نیم،  پنج بامداد بود که به تهران رسیدیم. شهر آرام آرام از دل تاریکی بیرون آمده بود همه‌جا کاملا روشن بود. نخستین مقصد ما مسجد سالار شهیدان در میدان صادقیه بود. کوله‌پشتی‌ها را همان‌جا گذاشتیم؛ انگار همه بارهای اضافی باید همان‌جا می‌ماند تا سبک‌تر راهی بزرگ‌ترین وداع تاریخ معاصر شویم. هوا هنوز خنک بود اما از همان ساعات اولیه صبح می‌شد فهمید که امروز تهران روز متفاوتی را تجربه خواهد کرد.

من و دخترم به همراه یکی از همکارانم سه نفری به سمت ایستگاه مترو حرکت کردیم. ایستگاه با مسجد محل استقرار ما یک خیابان فاصله داشت. هرچه جلوتر می‌رفتیم، خیابان‌ها شلوغ‌تر می‌شد.

مردم پرچم بر دوش از هر کوچه و خیابان به یک مقصد می‌رفتند؛ مصلی بزرگ امام خمینی(ره). پیرمردی با عصا قدم برمی‌داشت، جوانی پرچم سرخی بر دوش داشت، مادری دست کودک خردسالش را گرفته بود و نوجوانی عکس رهبر شهید را بر سینه چسبانده بود. همه یک مقصد داشتند. همه برای یک وداع آمده بودند.

ورودی مترو، شبیه هیچ روزی نبود؛ ازدحام جمعیت نفس را بند می‌آورد. پرچم‌های سرخ «یالثارات خامنه‌ای» بر فراز دستان مردم موج می‌زد و شعارها، ایستگاه را به صحنه‌ای از حماسه تبدیل کرده بود.

ما در مترو شاهد شور و شعور بانوان انقلابی بودیم که از همه نقاط دور  و نزدیک کشور آمده بودند؛ همه یکدل و یکصدا شعار می‌دادند: «مرگ بر آمریکا...» «مرگ بر اسرائیل...»، «سکوت هر مسلمان، خیانت است به قرآن...»

در واگن بانوان، فضای دیگری جریان داشت. زنان انقلابی، اشک‌ریزان اما استوار، نوحه می‌خواندند. «یک شبی را شه دین در حرمش مهمان است...«مکن ای صبح طلوع» هیچ‌کس دیگری مسافر مترو نبود... همه زائر بودند. واگن‌ها به هیئت‌های عزاداری تبدیل شده بود.

هر ایستگاه، جمعیت بیشتری را سوار می‌کرد و انگار تهران دیگر گنجایش این همه دلدادگی را نداشت. بعد از عبور از چندین ایستگاه، به آخرین مقصد رسیدیم.

اما مسیر هنوز تمام نشده بود؛ تمام خیابان‌های اطراف مصلی بسته شده بود. عبور خودروها و اتوبوس‌ها امکان نداشت. باید پیاده می‌رفتیم.

خورشید لحظه به لحظه بالاتر می‌آمد و گرمایش روی صورت و شانه‌های مردم می‌نشست؛ اما هیچ‌کس به گرما فکر نمی‌کرد. همه دل‌ها جای دیگری بود.

در میان آن جمعیت، حس کودکی را داشتم که بی‌تاب رسیدن به آرزویش است. قدم‌هایم تندتر از همیشه شده بود. احساس کردم این تصاویر برایم غریبه نیست؛ انگار قبلاً این صحنه‌ها را دیده بودم...در کربلا! در مسیر پیاده‌روی اربعین. همان موج جمعیت، همان اشک‌ها، همان موکب، همان عشق.

تهران، شبیه کربلا شده بود. در گوشه و کنار خیابان‌ها، مردم داوطلبانه موکب برپا کرده بودند. آب خنک، شربت، صبحانه، چای، کلوچه، خرما و غیره. هرکس هرچه داشت، برای مهمانان امامش آورده بود. در بلندگوهای شهر، نوای مداحی «باید برخاست...» با صدای محسن محمدی‌پناه طنین انداخته بود. این صدا با قدم‌های میلیون‌ها نفر گره خورده بود. «باید برخاست.»

همه چیز رنگ اربعین داشت؛ فقط این بار، کربلا در تهران برپا شده بود. به خودم آفرین می‌گفتم چون نمی‌توانستم نباشم. من باید می‌رفتم نمی‌توانستم آرام بگیرم. اگر از لحاظ وظیفه کاری هم بودم که باید می‌بودم و اگر وظیفه انسانی، من هم باید مثل ده‌ها هموطن دیگرم، اراده و عشقم را به امام شهیدم نشان می‌دادم پس این برای من نه فقط یک مأموریت خبری که وظیفه‌ای تاریخی بود.

احساس می‌کردم اگر امروز در میان این جمعیت نباشم، بخشی از تاریخ را از دست داده‌ام چون بشدت معتقدم که خبرنگار نباید فقط شاهد باشد بلکه گاهی باید خودش نیز در متن حادثه زندگی کند.

وقتی به درهای اصلی مصلی رسیدیم، جمعیت موج می‌زد. نگهبانان با صدای بلند می‌گفتند: «داخل دیگر جا نیست! لطفا از در دیگر وارد شوید و البته که داستان ورودی همه درب‌های مصلی همین بود.»

اما مگر می‌شد دل‌هایی را که برای وداع آمده بودند، متوقف کرد؟ مردم آرام بودند. کسی اعتراض نمی‌کرد. همه فقط می‌خواستند حتی اگر شده از دور، آخرین نماز را بخوانند.

در آن لحظه یاد نماز عید فطر دو سال قبل افتادم. دلم می‌خواست امروز هم قطره‌ای از این اقیانوس بی‌کران باشم.  صدای «الصلاة... الصلاة...» فضای مصلی را پر کرد.

سکوتی عجیب، میلیون‌ها انسان را در بر گرفت. قرار بود سه نوبت نماز بر پیکر شهدا اقامه شود. اول، بر پیکر مطهر رهبر شهید حضرت آیت‌الله سید علی خامنه‌ای سپس بر پیکر شهیده سید بشری حسینی خامنه‌ای، شهید مصباح‌الهدی و شهیده کوچک زهرا محمدی گلپایگانی، نوه زیبای امام عزیزمان.

به یقین دایره لغات زیادی در ذهن دارم که هیچ کدامشان به کارم نمی‌آید. هیچ واژه‌ای نمی‌تواند عظمت آن لحظه را توصیف کند. هیچ واژه‌ای!

روی تابوت رهبر شهید، چفیه و عمامه‌اش قرار داشت. همان چفیه‌ای که سال‌ها نماد مقاومت بود. همان عمامه‌ای که سال‌ها بر فراز تریبون‌های انقلاب دیده بودیم. اکنون آرام بر تابوتش آرمیده بود.

چشم‌ها بارانی شده بود. صدای گریه از هر گوشه به گوش می‌رسید و ناگهان، هنگام نماز، وقتی مردم به جمله «اللهم انا لا نعلم منه الا خیراً» رسیدند، بغض‌ها شکست، صدای هق‌هق گریه در فضای مصلی پیچید. آری! ما جز خوبی از او چیزی ندیده بودیم.

این وداع یک ملت با قهرمانش بود. مردی که سال‌ها امنیت را از دل آتش برای مردمش به ارمغان آورده بود. احساس می‌کردم در همان چند دقیقه، چندین سال پیرتر شده‌ام.

رهبری که همیشه خود بر پیکر فرماندهان، شهیدان و یارانش نماز می‌خواند، حالا این مردم بودند که برای او نماز می‌خواندند. میلیون‌ها نفر، هم‌زمان، تکبیر گفتند. آن لحظه، تهران قبله دل‌های عاشقی شده بود که از دورترین نقاط ایران و جهان آمده بودند. در دلم زمزمه کردم این عظمت، مزد سال‌ها مجاهدت است.

مردی که تمام عمر، آرزوی شهادت داشت، امروز با باشکوه‌ترین بدرقه تاریخ، به آرزویش رسیده است. من هرچه بنویسم، واژه‌ها کم می‌آورند. زبان در برابر آن صحنه‌ها ناتوان است.

نماز پایان یافت؛ اما وداع نه! مردم همچنان اشک می‌ریختند. در همه جای مصلی، پرچم‌های سرخ «یالثارات خامنه‌ای» روی  شانه حاضران در باد می‌رقصید.

پرچم مقدس ایران در دستان مردم بود. تصویر رهبر شهید بر سینه‌ها نقش بسته بود. بر سردر عظیم مصلی، تصویر بزرگ او، نگاه میلیون‌ها انسان را بدرقه می‌کرد. از کشورهای مختلف هم آمده بودند. 
از ترکیه، سریلانکا، تانزانیا، تونس، الجزایر، پاکستان، افغانستان و دیگر کشورها،  همه کنار هم ایستاده بودیم. بی‌آنکه زبان یکدیگر را بدانند. آنچه میدیدم اشک، زبان مشترک همه آنان بود.

وقتی از مصلی بیرون آمدم، دیگر آن خبرنگاری نبودم که نیمه‌شب از رشت حرکت کرده بود. حالا احساس می‌کردم بخشی از تاریخ را نه فقط دیده، بلکه زندگی کرده‌ام.

بعضی روزها فقط در تقویم ثبت نمی‌شوند؛ در حافظه ملت‌ها حک می‌شوند؛ و این روز، یکی از همان روزها بود.

باید اینگونه بنویسم؛ روزی که تهران، شبیه کربلا شد. روزی که میلیون‌ها نفر، عاشقانه‌ترین نماز وداع را بر پیکر قهرمان خود اقامه کردند و من دیدم، حالا اگر کذابان و یاوه‌گویان بعدها بگویند نه اینطوری نبوده... من باید بگویم ببندید دهان نجستان را، ما بودیم و دیدیم و شنیدیم و نوشتیم؛ روزی که میلیون‌ها نفر ایرانی و غیر ایرانی، عاشقانه‌ترین نماز وداع را بر پیکر قهرمان خود اقامه کردند و من، افتخار داشتم که شاهد این فصل ماندگار از تاریخ باشم.

 

نظرات
ADS
ADS
پربازدید